نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۵ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

امروز عید ماست، که قربان او شدیم

اکنون شویم شاه، که دربان او شدیم

چندان غریب نیست که باشد غریب‌دار

این سرو ماه چهره، که مهمان او شدیم

ای بادصبح، بگذر و از ما سلام کن

بر روضه‌ای، که عاشق رضوان او شدیم

فرخنده یوسفیست، که زندان اوست دل

زیبا محمدیست، که سلمان او شدیم

این خواجه از کجاست؟ که «طوعا و رغبة»

بی‌کره و جبر بندهٔ فرمان او شدیم

تا ما گدای آن رخ و درویش آن دریم

ننشست خسروی، که ز سلطان او شدیم

گفتم: ز درد عشق تو شد اوحدی هلاک

گفتا: چه غم ز درد؟ که درمان او شدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و ارادت خود به معشوق سخن می‌گوید و تمایل دارد تا به مقام و شان بالایی در این عشق برسد. شاعر با فرستادن سلام به صبح و طبیعت، از زیبایی‌های عشق خود می‌گوید و به تجلیات خداوندی اشاره می‌کند. او به زیبایی و فضیلت‌های معشوق اشاره داشته و حسرت عشق را با دم‌های ناب و دلدادگی‌اش بیان می‌کند. در نهایت، شاعر به درد و رنج عشق اشاره دارد و می‌گوید که چه غمی نیست، زیرا عشق خود را درمان تمام دردها می‌داند.