غزل شمارهٔ ۶۱۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
قصهٔ یار سبک روح نگفتم به گرانان
که چنین حال نشاید که بگویند به آنان
ای که جان خواستهای از من بیدل، بفرستم
جان چه چیزست؟ که زودش نفرستند به جانان
جان به تن باز رود کشتهٔ شمشیر غمت را
در لحد نام تو گر بشنود از مرثیه خوانان
بر سر خوان خیال تو ز بس خون که بخوردیم
پیر گشتیم و ز ما صرفه ببردند جوانان
من به شیرین سخنی آب نمییابم و کرده
بارها غارت حلوای لبت چرب زبانان
حال من پیش رقیبان تو دانی به چه ماند؟
قصهٔ گرگ دهن بسته و انبوه شبانان
گر چه از مدعیان واقعهٔ خود بنهفتم
هیچ پوشیده نشد بر نظر واقعه دانان
گر بخندد لب من عیب مکن هیچ، که حالی
مدتی هست که دل تنگم ازین تنگ دهانان
بر رخ چون سپرش تیر نظر گر نفگندی
اوحدی، زخم چرا خوردی ازین سخت کمانان؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر برای محبوبش است. شاعر از حال و روز خود در رابطه با عشق سخن میگوید و به تنگی دل و غم و حسرت خود اشاره میکند. او به مشقتهای عاشقانه و فراق از محبوب فکر میکند و ابراز میکند که چطور زمان در انتظار و حسرت او گذشته است. همچنین، او به مقایسه خود با دیگران پرداخته و بیان میکند که دلش زیر بار غم و تنهایی رنج میبرد. در نهایت، شاعر از درد و زخمهای ناشی از عشق میگوید و حسرتش را از جدایی از محبوب خود ابراز میکند.