غزل شمارهٔ ۶۲۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکن
چون این هوس دارد دلم، از دیگری یادم مکن
بر جان شیرینم ببخش، ای خسرو خوبان چین
آشفته بر کوه و کمر مانند فرهادم مکن
در جوشم از سودای تو،آبی بزن بر آتشم
خاموشم از غوغای تو، چون خاک بر بادم مکن
در سینهٔ من مینهد مهر تو بنیاد، ای پری
از کینه بنیادم مکن، بر سینه بیدادم مکن
افتادن اندر بند تو بهتر ز آزادی مرا
چندان که من باشم، بتا، زین بند آزادم مکن
گر سست گیرم عهد تو، از هجر خود داغم بنه
ور سخت گویم با غمت، از وصل خود شادم مکن
بازم زبان اوحدی، هر چند پندی میدهد
گر گوش دارم سوی او، گوشی به فریادم مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی سخن میگوید. شاعر به یاد بغداد افتاده و از معشوق خود میخواهد که هیچ یاد دیگری نکند. او احساس میکند که عاشق است و در وجودش شعلهای از عشق وجود دارد که باید خاموش بماند. شاعر میگوید که مهر معشوق در دلش نشسته و از او میخواهد که از کینه و درد او کم کند. او ترجیح میدهد که حتی در بند عشق معشوق باشد تا اینکه آزاد باشد، و از معشوقش میخواهد که در موقعیتهای سخت و نرم او را نرنجاند. در نهایت، شاعر تا حدودی به پندهای دیگران نیز اشاره میکند و از معشوقش میخواهد که به فریاد او گوش دهد.