نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۲۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

پدید نیست اسیران عشق را خانه

کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه

چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم

که خسته شد جگر آشنا و بیگانه

نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلف

مرو دلیر، که بیرون نمی‌بری دانه

چه سنگ غصه که بر سر زنم حسودان را!

گرم رسد به دو زلف تو دست چون شانه

به نقدم از همه آسایشی برآوردی

پدید نیست که کامم برآوری، یا نه ؟

گرت شبی به سر کوی ما گذار افتد

مکوب در، که کسی نیست اندرین خانه

نه من اسیر تو گشتم، که هر کرا بینی

چو اوحدی هوسی می‌پزد جداگانه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان درد و رنج ناشی از عشق و جدایی می‌پردازد. او می‌گوید که کسی در عشق به دلداده‌اش، به شدت ناراحت و ناامید است و هیچ جایی برای آرامش و امنیت وجود ندارد. با اشاره به زلف محبوبش، از دشمنان حسود ابراز خشم می‌کند و نگرانی‌اش درباره‌ی آینده و تحقق آرزوهایش را مطرح می‌کند. در پایان، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق هر فردی، منحصر به خود اوست و نمی‌توان آن را با دیگری مقایسه کرد.