غزل شمارهٔ ۸۱۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتم که: بگذرانم روزی به نام و ننگی؟
خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی
رفت از دهان تنگش بار و خرم به غارت
دردا! که بر نیامد خروار من به تنگی
رخ مینمود از اول و اکنون همی نماید
از بهر کشتن ما هر ساعتی بینگی
احوال خود بگویم با زلفش آشکارا
اکنون که جز سیاهی ما را نماند رنگی
تا کی نهان بماند در زیر پنبه آتش؟
هم بر زنیم ناگه این شیشه را به سنگی
تا دامن قیامت بیرون نرفتی از کف
ما را به دامن او گر میرسید چنگی
صبرو قرار ازان دل، زنهار! تا نجویی
کش در برابر آید زین گونه شوخ شنگی
رویی بدان لطافت، چون پرده باز گیرد
بیننده را نماند سامان هوش و هنگی
بس تیرغم که در دل ما را رسید، لیکن
در سالها نیامد بر سینه زین خدنگی
گردن به غم نهادم کز درد دوری او
شادی نمینماید نزدیک من درنگی
از بهر اوست با من یک شهر دشمن، ار نه
با اوحدی کسی را خشمی نبود و جنگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیقش در مورد عشق و درد فاصله صحبت میکند. او به کشمکشهای درونیاش اشاره دارد و میگوید که زندگیاش تحت تأثیر عشق قرار دارد، حتی اگر بارها با سختی روبهرو شود. شاعر به زیبایی محبوبش و تأثیری که بر او دارد اشاره میکند و گله میکند که عشق او همچنان باعث رنج و تنهاییاش است. در پایان، به این نتیجه میرسد که حتی در میان دشمنیها و مشکلات، عشقش او را تسلی میدهد و دیگرانی را که بر او خشم دارند، نادیده میگیرد.