غزل شمارهٔ ۸۴۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی
چشم بد دور ز رویت، که شگرفی و جوانی
فکر کردم که بگویم: بچه مانی تو؟ ولیکن
متحیر نه چنانم که بدانم: بچه مانی؟
دفتری باشد اگر ، شرح دهم وصف فراقت
قصهٔ شوق رها کردم و خاطر نگرانی
گر بر آنی که: غمت خون من خسته بریزد
بنده فرمانم و خشنود به هر حکم که دانی
این نه حالیست که واقف شوی ار با تو بگویم
صورت حال نگه دار که معنیش ندانی
درد خود را به طبیبان بنمودم، همه گفتند:
روی معشوقه همی بوس، که عشقست و جوانی
باغبانا، ادب آنست که چون در چمن آید
سرو را برکنی از بیخ و به جایش بنشانی
ای که بییاد تویک روز نمیباشم و یک شب
چون ببینی، سخنم یک شب و یک روز بخوانی
کی به دشنام و جفا دور توان کردنم از تو؟
که به شمشیرم ازین کوچه بریدن نتوانی
مرغ مالوفم و با خاک درت انس گرفته
نه گریزندهٔ وحشی، که به سنگم برمانی
اوحدی، زخم بلایی که ترا بر جگر آمد
ریش ناسور شد از بس که تو خون میبچکانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبان زیبا و احساسی به توصیف معشوق خود میپردازد. او به محبت و عشقش اشاره میکند و از شگفتی و جوانی معشوق صحبت میکند. شاعر در تلاش است تا احساسات و دغدغههای خود را در مورد فراق و جدایی بیان کند، اما نمیتواند به طور دقیق آنها را توضیح دهد. به تصویر کشیدن درد و رنج عشق، و ابراز وفاداری و محبت به معشوق از دیگر مضامین این شعر است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که عشقش چنان عمیق است که نمیتواند از معشوق دور شود، حتی اگر با دشنام و جفا نیز او را دور کنند.