نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۴۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

صبح دمی که گرد رخ زلف شکسته خم زنی

چون سر زلف خویشتن کار مرا بهم زنی

کافر چشم مست تو چون هوس جفا کند

بر سر من سپر کشی، بر دل من علم زنی

از «نعم» و «بلی» بود با همه کس حدیث تو

با من خسته‌دل چرا این همه «لا» و «لم» زنی؟

ای که نمی‌زنم دمی جز به خیال لعل تو

گر به کف من اوفتی،کی بهلم که دم زنی؟

شاد کجا شود ز تو این دل ناتوان من؟

چون تو به روز هجر خود این همه تیر غم زنی

بی‌تو دمی نمی‌شود خالی و فارغ، ای صنم

چهرهٔ من ز زرگری اشک من از درم زنی

بر سر و چشم خود نهی نامهٔ دشمنان من

چون که به نام من رسی بر سر آن قلم زنی

در حرم تو هر کسی محرم و از برای من

قفل حرام داشتن بر در آن حرم زنی

کار تو با شکستگان یا ستمست، یا جفا

با تو طریق اوحدی درد کشی و دم زنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزلی که به آن اشاره شده، بیانگر دلتنگی و عشق عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر از زیبایی‌های معشوقه‌اش، از جمله زلف‌هایش و چشمانش صحبت می‌کند و در عین حال از درد و رنجی که به خاطر جدایی و بی‌مهری او متحمل می‌شود، شکایت می‌کند. او همچنین به احساس بی‌کسی و خستگی دلش در غیاب معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی لحظه‌ای بدون فکر به او نمی‌تواند تمام کند. شاعر خواستار توجه و محبت معشوق است و این درد را در کلمات خود به خوبی منتقل می‌کند. در نهایت، او به شرایط سختی که بر او می‌گذرد و بی‌عدالتی‌هایی که می‌بیند، اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به او رحم کند.