بخش ۱۲۶ - حکایت اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / جام جم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شد غلام ملک به می خوردن
بشدند از پیش به پی کردن
یافتندش به کنج میخانه
مفلس و عور و مست و دیوانه
پس بگفتند پند و هیچ نگفت
میکشیدند و او دگر میخفت
رند کی میگذشت آشفته
بارها خانه پدر رفته
دید کان گیرو ده مجازی نیست
گفت: خشم ملوک بازی نیست
بهلیدش چنانکه مست افتد
که بلا بیند ار به دست افتد
خواجه هر چند پر هنر داند
جرم خود بنده نیکتر داند
قصهٔ این پسر بپرس ازمن
کین خمارش به از خمار شکن
آنچه گفتیم حال دانا بود
که به علم و بدین توانا بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غلامی از ملک به میخوردن افتاد و از جمع دوستانش دور شد. او را در میخانهای یافتند، در حالی که فقیر و مست و دیوانه بود. دیگران پندهای خود را گفتند، اما غلام دیگر به این حرفها گوش نمیداد و همچنان به مینوشی مشغول بود. او که به حالت مستی افتاده بود، متوجه شد که دنیای مادی ارزشی ندارد و بر اثر خشم بر پادشاهان حاکم است. در نهایت، او به این نتیجه رسید که هنر و دانش خوب است، اما دانایی بدون عمل و درستکاری نمیتواند بهرهای داشته باشد. این داستان نشاندهنده ضعف انسانها در برابر وسوسهها و لذتهای دنیا و همچنین اهمیت اخلاق و رفتار نیکو است.