بخش ۵۸ - حکایت اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / جام جم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
من شنیدم که صاحب دیذی
داشت ناپاکزاده تلمیذی
سالها دیده در سرای سپنج
پر هنر بر سرش مصیبت و رنج
تا خرد جمع کرد و دانا شد
هم سخن گوی و هم توانا شد
گر چه بسیار مال و جاه بیافت
قرب سلطان و عز شاه بیافت
چون وفا در سرشت و زاد نداشت
حق استاد خود بیاد نداشت
راستان رنج خود تلف کردند
زانکه در کار ناخلف کردند
پاک تن در وفا تمام آید
بدگهر نا پسند و خام آید
هر که در سیرت وفا شد گرد
ز وفا راه در فتوت برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر داستان شخصی را بیان میکند که علیرغم اینکه سالها در تحصیل و فراگیری علم کوشیده و به مقام دانایی و مهارتی رسیده، اما وفا و احترام به استادش را فراموش کرده است. او در راه کسب مال و جاه موفق بوده، اما به خاطر بیوفاییاش تلاشهایش بیاثر گشته و رنجهایش به هدر رفته است. نهایتاً شاعر به این نکته اشاره میکند که پاکی و وفاداری در سیرت، باعث ارتقاء شخصی میشود و انسان را به راههای نیک هدایت میکند.