بخش ۴۰ - حکایت اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / منطقالعشاق / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ
رها کن دست، گفتش با دل تنگ:
ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟
که شیرین را درین تلخی توان یافت
نظر میکن بنقش دوستان ژرف
ولیکن دور دار انگشت از حرف
چو اندر دوستی کار تو زرقست
نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟
چه تلخیها که مهجوران کشیدند!
ز شیرینان به جز تلخی ندیدند
گل بیخار ازین منزل، که بینی
که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟
مراد دل به انبازیست این جا
مپندار این چنین بازیست این جا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به گفتگو درباره عشق و دوستی پرداخته است. فرهاد در حال تلاش برای رهایی از درد و تلخی عاشقی است و به او یادآوری میشود که تنهایی و دوری از شیرین، تلخی هایی به همراه دارد. گفته میشود که در دوستی ممکن است ظاهری زیبا وجود داشته باشد، اما اگر نیت خالص نباشد، تفاوتی با دشمنی ندارد. همچنین بیان میشود که عشق واقعی مانند گلی بیخار است و رنجهای عشق ممکن است غیرقابل اجتناب باشند. در نهایت، به معنای واقعی دوستی و عشق اشاره میشود که بازی صرف نیست و عمیقتر از آن است.