نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳ - گل و شبنم پروین اعتصامی

پروین اعتصامی / مثنویات، تمثیلات و مقطعات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

گلی، خندید در باغی سحرگاه

که کس را نیست چون من عمر کوتاه

ندادند ایمنی از دستبردم

شکفتم روز و وقت شب فسردم

ندیدندم به جز برگ و گیا، روی

نکردندم به جز صبح و صبا، بوی

در آغوش چمن، یک دم نشستم

زمان دلربائی، دیده بستم

ز چهرم برد گرما، رونق و تاب

نکرده جلوه، رنگم شد چو مهتاب

نه صحبت داشتم با آشنائی

نه بلبل در وثاقم زد صلائی

اگر دارای سود و مایه بودم

عروس عشق را پیرایه بودم

اگر بر چهره‌ام تابی فزودند

بدین تردستی از دستم ربودند

ز من، فردا دگر نام و نشان نیست

حساب رنگ و بوئی، در میان نیست

کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد

درین سوداگری، چون من زیان کرد

فروزان شبنمی، کرد این سخن گوش

بخندید و ببوسیدش بناگوش

بگفت، ای بی‌خبر، ما رهگذاریم

بر این دیوار، نقشی می‌نگاریم

من آگه بودم از پایان این کار

ترا آگاه کردن بود دشوار

ندانستی که در مهد گلستان

سحر خندید گل، شب گشت پژمان

تو ماندی یک شبی شاداب و خرم

نمی‌ماند به جز یک لحظه شبنم

چه خوش بود ار صفای ژاله می‌ماند

جمال یاسمین و لاله می‌ماند

جهان، یغماگر بس آب و رنگ است

مرا هم چون تو وقت، ای دوست، تنگ است

من از افتادن خود، خنده کردم

رخ گلبرگ را تابنده کردم

چو اشک، از چشم گردون اوفتادم

به رخسار خوش گل، بوسه دادم

به گل، زین بیشتر زیور چه بخشد

به شبنم، کار ازین بهتر چه بخشد

اگرچه عمر کوتاهم، دمی بود

خوشم کاین قطره، روزی شبنمی بود

چو بر برگ گلی، یک دم نشستم

ز گیتی خوش‌دلم، هر جا که هستم

اگرچه سوی من، کس را نظر نیست

کسی را، خوبی از من بیشتر نیست

نرنجیدم ز سیر چرخ گردان

درونم پاک بود و روی، رخشان

چو گفتندم بیارام، آرمیدم

چو فرمودند پنهان شو، پریدم

درخشیدم چو نور اندر سیاهی

برفتم با نسیم صبحگاهی

نه خندیدم به بازی‌های تقدیر

نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر

اگرچه یک نفس بودیم و مردیم

چه باک، آن یک نفس را غم نخوردیم

به ما دادند کالای وجودی

که برداریم ازین سرمایه سودی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به وصف شادی و زیبایی زندگی می‌پردازد. شاعر در صبحگاهی در باغی می‌خندد و به عمر کوتاه خود اشاره می‌کند. او از نداشتن امنیت و بی‌خبری از زمان می‌گوید و تنها بودنش را بیان می‌کند. شاعر در آغوش چمن لحظه‌ای آرام می‌گیرد و زیبایی‌های طبیعت را توصیف می‌کند. او به ناپایداری زیبایی و گذر زمان فکر می‌کند و می‌گوید که همان‌طور که گل‌ها و بوی خوش یک روز از بین می‌روند، او نیز روزی ناپدید خواهد شد. در انتها، شاعر از لحظه‌های گذرا و زودگذر زندگی نمی‌نالد و به زیبایی‌های آن اشاره می‌کند، و درک می‌کند که باید از هر لحظه، حتی اگر کوتاه باشد، لذت ببرد. او بر این اعتقاد است که ارزش زندگی در خوشی‌های کوچک و لذت‌های آن نهفته است.