نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ - اندوه فقر پروین اعتصامی

پروین اعتصامی / مثنویات، تمثیلات و مقطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با دوکِ خویش، پیرزنی گفت وقتِ کار

کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خَم شدم و چشم دوختم

کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید

اَبر آمد و گرفت سر کُلبهٔ مرا

بر من گریست زار که فصل شَتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست

هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید

بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال

این آرزوست گر نگری، آن یکی امید

بر بست هر پرنده درِ آشیان خویش

بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید

نور از کجا به روزنِ بیچارگان فتد

چون گشت آفتابِ جهانتاب ناپدید

از رنجِ پاره دوختن و زحمتِ رفو

خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید

یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند

زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید

دیروز خواستم چو به سوزن کنم نخی

لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید

من بس گرسنه خفتم و شبها مَشام من

بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید

ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش

هر گه که اَبر دیدم و باران، دلم طپید

پرویزنست سقفِ من، از بس شکستگی

در برف و گِل چگونه تواند کس آرمید

هنگامِ صبح در عوض پرده، عنکبوت

بر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید

در باغِ دهر بهر تماشای غنچه‌ای

بر پای من بهر قدمی خارها خَلید

سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام

سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید

دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت

اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید

پروین، توانگران غمِ مسکین نمی‌خورند

بیهوده‌اش مکوب که سرد است این حَدید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از زبان یک پیرزن بیان می‌شود که در حالی که به سختی‌های زندگی‌اش می‌پردازد، احساس ناامیدی و فقر را توصیف می‌کند. او می‌گوید که موهایش از کار زیاد سفید شده و بدنش خمیده است. به فصل تابستان اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها کسی است که از روزگار چیزی ندارد و دیگران در حال تهیه‌ی نیازهایشان هستند. او از رنج و زحمت‌هایش صحبت کرده و می‌گوید که به دلیل فقر نمی‌تواند نیازهای اولیه‌اش را برطرف کند. زندگی‌اش پر از مشکلات، غم و اندوه است و از وضعیت خود در مقایسه با توانگران احساس ظلم می‌کند. در نهایت، او به بی‌عدالتی و رنجی که از عدم درک ثروتمندان از وضع مسکینان می‌گوید، تأکید می‌کند.