نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ - بهای جوانی پروین اعتصامی

پروین اعتصامی / مثنویات، تمثیلات و مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خمید نرگس پژمرده‌ای ز اَنده و شرم

چو دید جلوهٔ گلهای بوستانی را

فِکند بر گلَ خودروی دیدهٔ امید

نهفته گفت بدو این غم نهانی را

که بر نکرده سر از خاک، در بسیط زمین

شدم نشانه، بلاهای آسمانی را

مرا به سفرهٔ خالی، زمانه مهمان کرد

ندیده چشم کس اینگونه میهمانی را

طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر

که تا دوا کند این درد ناگهانی را

ز کاردانی دیروز من چه سود امروز

چو کار نیست، چه تاثیر کاردانی را

به چشم خیرهٔ اَیّام هر چه خیره شدم

ندید دیدهٔ من روی مهربانی را

من از صبا و چمن بَدگمان نمیگشتم

زمانه در دلم افکند بدگمانی را

چنان خوشند گُل و ارغوان که پنداری

خریده‌اند همه مُلک شادمانی را

شکستم و نشد آگاه باغبان قضا

نخوانده بود مگر درس باغبانی را

به من جوانی خود را به سیم و زر بفروش

که َزرّ و سیم کلید است کامرانی را

جواب داد که آئین روزگار اینست

بسی بلندی و پستی است زندگانی را

بکس نداد توانائی این سپهر بلند

که از پِیَش نفرستاد ناتوانی را

هنوز تازه رسیدی و اوستاد فَلک

نگفته بهر تو اَسرار باستانی را

در آن مکان که جوانی دمی و عمر، شبی است

به خیره میطلبی عمرِ جاودانی را

نهان به هر گل و هر سبزه‌ای دو صد معنی است

به جز زمانه نداند کس این معانی را

ز گنج وقت، نوائی ببر که شبرو دهر

به رایگان بَرَد این گنج رایگانی را

ز رنگِ سُرخِ گلِ ارغوان مشو دلتنگ

خزان سیه کُند آن روی ارغوانی را

گرانبهاست گل اندر چمن ولی مشتاب

بَدَل کنند به ارزانی این گرانی را

زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین

بسی دریده قباهای پرنیانی را

من و تو را ببرد دُزدِ چرخِ پیر، از آنک

ز دزد خواسته بودیم پاسبانی را

چمن چگونه رهد ز آفتِ دی و بهمن

صبا چه چاره کُند باد مهرگانی را

تو زَرّ و سیم نگهدار کاندرین بازار

به سیم و زر نخریده است کس جوانی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل مورد بحث در قالبی پر از حسرت و تأمل به بررسی غم و دشواری‌های زندگی می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصویر نرگس پژمرده، از اندوه و شرم خود می‌گوید و به تضاد میان زیبایی‌های باغ و واقعیت دردناک زندگی اشاره می‌کند. او به ناکامی‌ها و بی‌ثمر بودن تلاش‌های گذشته‌اش می‌پردازد و بر این نکته تأکید می‌کند که زمانه سختی را برای او و همه به ارمغان آورده است. شاعر از طبیب باد صبا درخواست می‌کند تا به درمان دردهایش بپردازد و به ناکامی‌هایش در زندگی که به دلیل تمایلات و امیدهای بی‌اساس به وجود آمده‌اند، تأکید می‌کند. او از غفلت و بی‌توجهی باغبان به طبیعت و غمزار زندگی شکایت می‌کند و اشاره دارد که زمانه به طرز بی‌رحمانه‌ای جوانی و شادی را از او دزدیده است. در نهایت، شاعر به این حقیقت می‌رسد که جوانی و خوشبختی قابل خریداری نیستند و در پیچیدگی‌های زمانه، انسان‌ها به تنهایی قادر به حفظ این ارزش‌ها نیستند.