نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳ - صاف و دُرد پروین اعتصامی

پروین اعتصامی / مثنویات، تمثیلات و مقطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی

که ز اَیّام، دلت زود آزرد

آب، افزون و بزرگست فضا

ز چه رو، کاستی و گشتی خُرد

زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی

نه فتاد و نه شکست و نه فسرد

گفت: زنگی که در آئینهٔ ماست

نه چنانست که دانند سترد

دی، مِی هستی ما صافی بود

صاف خوردیم و رسیدیم به دُرد

خیره نگرفت جهان، رونق من

بگرفتش ز من و بر تو سپرد

تا کند جای برای تو فراخ

باغبانِ فَلَکم سخت فشرد

چه توان گفت به یغماگر دهر؟

چه توان کرد، چو می‌باید مرد؟

تو به باغ آمدی و ما رفتیم

آنکه آورد ترا، ما را برد

اندرین دفتر پیروزه، سپهر

آنچه را ما نشمردیم، شمرد

غنچه، تا آب و هوا دید شکفت

چه خبر داشت که خواهد پژمرد

ساقی میکدهٔ دهر، قضاست

همه کس، باده ازین ساغر خورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، غنچه‌ای به گل پژمرده‌ای می‌گوید که چرا زود از زندگی ناامید شده است. با وجود فضای پر از آب و سبزه، گل پژمرده احساس نقصان و خردی می‌کند. غنچه به او می‌گوید که هیچ‌کس به جز او در این باغ پژمرده نشده است و این نشانه‌ از قدرت زندگی و جوانی است. گل پژمرده در پاسخ می‌گوید که ما غنچه‌ها هم در آینه هستی واقعیتی را نمی‌دانیم. پس از نوشیدن می، درد و رنجی را تجربه کرده‌اند و فهمیده‌اند که زندگی چه سختی‌هایی دارد. غنچه بیان می‌کند که در این چرخه طبیعی، حیات و زوال همیشه در حال تغییر است و در نهایت، همگان تحت تأثیر تقدیر قرار می‌گیرند. در پایان، به یاد می‌آورد که هر کس از زندگی خود به نوعی نوشیده است، اما همه در برابر قضا و قدر قرار دارند.