شمارهٔ ۱۲۹ امیر پازواری
به بازی نردْ دوست دلْ بیته آیین
به فکر گشاد بَنیشتمهْ یکتایی پائین
بَیْتِمِهْ گِشادُ و نَقشْ نمُو اِساوینْ
دَکْتمهْ به ششدَرْ، ونگْ بیامُو واچین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دل دوست به بازی نزد، آیین (خوی) گرفت / به اندیشهی گشاد گرفتن، یک مهره به خانهی پائین (پایانی) نشستم گشاد گرفتم ولی نقش نیامد، اکنون نیتجه را ببین / به ششدر افتادم، بانگ بر زد برچین دل دوست با نرد بگرفت آیین به فکر گشادی نشستم به پائین گشاد آمد و نقش نامد کنون بین فتادم به ششدر، ندا داد واچین!