شمارهٔ ۱۴ امیر پازواری
سِرْخِه گِلْ تماشا کنِنْ، زاغْ پَرْ ریجِنْ
امیر گنه: مه سوته دلْ اُونْ سَرْ ریجِنْ
گرفتارِ اُونْ چٰاهْمِهْ که دَییهْ بیجن
منیجهْ مره چاه بهشت، خد و ریجن
اِسْتٰابیمِهْ خُونِ دِبِلٰا چِشْ ریجِنْ
کبٰابْمِهْ به شه گوشت وُ راغُونْ و ریجِنْ
زِلْفْ ته چییِهْ، گوشْ بنْ پیچن ریجنْ
سی زنگی سوارْ به تُرْکِسْتُونْو ریجِنْ
آچِّهْ گِرْدِنْ ره سِییُو کَمِنْ دپیچِنْ
مه دوستْ با همه ایلِهْ، با منْ و ریجنْ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
گل سرخ را تماشا میکنند و بر آن پر مشکین (کبود) میریزند / امیر میگوید: دل سوختهام را بر روی آن میریزند گرفتار چاهی هستم که بیژن در آن بوده است / منیژه مرا در چاه افکند و خود گریخت ایستاده بودم و خون دو بلا از چشم میریختم / کباب هستم و با گوشت و روغن خود بریان میشوم زلف تو چگونه است که در بُناگوش میپیچد و افشان میشود! / سی سوار زنگی به ترکستان میگریزند به گردن سپید و شفاف تو کمند مشکین پیچیده است / دوست من با همه رام است و از من میگریزد