شمارهٔ ۱۳ امیر پازواری
ختا و ختن تا هندوستون پائین
اون دشت قبچاق و سرحدِّ مدائین
سی اَرْمُونْ به مهْ دلْ دَرهْ اولاً این،
تنِ دوستْ رهْ دَرْ هَیرم سَر تا به پائین
زمونه به خشمه، شو و روزْ هزار کین
به ته گِتِمهْ: مه روزگار بَوی این
ایرون تا به تورون همه جا بَوی این
ته ناز که زیاد بَیّهْ سَرْ اُورِهْ شاهین
تو دونّی که تنه مِهْرْ به دل دارمه یا کین
تو دونّی که بَوْتنْ بنیٰارْمهْ با این
شه، مه مردنِ ورْمن ننالمّه دونین
تنه ندییِنْ طاقتْ ندارمه، آه این!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ختا و ختن تا انتهای هندوستان / تا آن دشت قبچاق و مرز مداین بسی آرزو در دل من است اولاً اینکه، / اندام دوست را سر تا پا دربر گیرم زمانه با هزار کینه شب و روز با من به خشم رفتار میکند / به تو میگفتم که روزگارم اینگونه شده است ایران تا توران همه جا اینگونه شد (به من) / ناز تو زیاد شد، شاهین میزانگر (ترازو) به پایین میآید تو میدانی که مهر یا کین تو را به دل دارم / تو میدانی که با این حال یارای گفتن ندارم بدانید که برای مردن خویش نمینالم / آه من از این است که تاب ندیدن تو را ندارم