شمارهٔ ۲۱ امیر پازواری
امیر گنه: لَمالَمْ بدیمه لٰارره
سی خیمه و خرگاه دیمه سبزهزارره
به سَیر وُ گشتْ همه دشتی شکاره
شهْ سَرْ ره پایینْ دینگو نوینّهْ ماره
یکی نیه مه دلْ، دنیه، چهاره
یکی به دماوند و یکی به لاره
یکی به سرِ کَمرْ، گوشهای داره
یکی به گردنِ جانونْ، دُرّ بسیاره
سنگه دلْ، تره پاره بوینمْ پاره
ترهْ ناکَسِ مهرِوَرزی چی کاره؟
هرجا دْ کَسْ نیشته، مه غیبتِ کاره
بَدْنومی منه جُومه بَویّهْ پاره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
امیر میگوید: منطقهی لار را انباشته دیدم / به سبزهزار آن، خیمه و خرگاه بسیار دیدم در سیر و گشت همه جا شکار دشتی دیدم / یکی سرش را پایین افکند تتا ما را نبیند دل من یکی و دو تا نیست بلکه چهار تا است / یکی در دماوند و یکی در لار است یکی در سر کمرکش کوه، گوشهای در اختیار دارد / یکی در گردن جانان که دُرّ بسیار دارد [قرار دارد] ای دل سنگ شده، تو را پاره پاره ببینم / تو را با مهرورزی به ناکس چه کار است؟ هر جا که دو نفر نشستهاند، از من غیبت میکنند / جامهی من به بدنامی پاره شده است