شمارهٔ ۲۳ امیر پازواری
اوّل گمّه و آخر ذاتِ خداره
کریمْ و رحیمْ، قادرِ بیهمتا ره
عجب عَیْشگٰاهْ بساته این دنیاره
تا خَلْقونْ بَویننْ، بشناسنْ خداره
اونْ شَرْویرهْماه که اولِ ویهاره
شَرْوتْ به صحرا، هشّنی قالیهاره
لَعْلُ و صدفْ و میکردمی میناره
همدمْ وینه که گَشتْ بکنیم دنیاره
اون خَطّ که تنه گوش بن جا دیاره
مشکی رَنْدِشه یا دْ زلفْ یا دْ ماره؟
یا دْ شُوئه، گردِ روز، بُوو کناره؟
یا اَژدرْهْ که به گنجِ سَرْ، پاسداره؟
یا سنبلِ دسته، به دْ جا دیاره؟
یا دْ نیمهْ کرْدْبُونْ، نافهیِ ختاره؟
یا زاغه که گلهْ باغْ کنّه نظاره؟
یا زنگیه که مدامْ (به) گِلْ کناره؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در آغاز و انجام، ذات پروردگار را یاد میکنم / آن بخشنده و مهربان و توانای بیهمتا را این جهان را زیستگاه شگفتانگیزی آفریده (ساخته) / تا آفریدگان بنگرند و خدا را بشناسند در آغاز آن شهریورماه (تبری) که آغاز بهار است / گیاه به بیابان فرش گسترانیده است لعل و صدف و میرا به مینا میریختیم / همدمی باید که تا جهان را سیر کنیم آن خط عذار که در بناگوش تو پیداست / رندش مشکی، دو زلف یا دو مار است؟ یا دو شب دیجور است که به گرد روز (چهره) کشیده شده / یا اژدهاست که بر سر گنج پاسداری میکند یا یکدسته سنبل است که از دو جانمایان است / یا مشک نافهی ختایی است که به دو نیمه کرده باشند یا زاغ است که به باغ گل مینگرد / یا زنگی است که همواره در کنار گل قرار دارد