شمارهٔ ۱ امیر پازواری
امیر پازواری / ده و بیشتر از دهبیتیها
شِهْ دُونِشْ جِهْ چِهْ گُوهِرْ اَفْشُونِسْتیمٰا؟
خِشِهْ گُوئِهْ دُوسْتْ رِهْ دِشْمِنْ دُونِسْتیمٰا
اَنْدی کِه کُمیْتِ عَقْلْ رِهْ رُونِسْتیمٰا
مِنْزِلْ بَرِ سییِنْ رِهْ نَتُونِسْتیمٰا
یِکْذِرِّهْ نَمُونِسْ کِهْ نَخُونِسْتیمٰا
یِکْ نُکْتِهْ نَمُونِسْ کِهْ نَدُونِسْتیمٰا
اِسٰا دَفْتِرِ دُونِشْ رِهْ َخُونِسْتیمٰا
هٰادُونِسْتیما، هِچّی نِدونِسْتیمٰا
اَعْمٰالِ خُوشِهْ نُومِهْ بَخُونِسْتیمٰا
خینُو بِهْ خوشِهْ دیدِهْ فشُونِسْتیمٰا
نَخُونِسْتِهْ دَفْتِرْرِهْ بَخُونِسْتیمٰا
بِهْ مِنْزِلْ دیمِهْ عَقِبْ بَمُونِسْتیمٰا
اونْ مَحَلْ (کِهْ) تُونِسْتیمٰا نَدُونِسْتیمٰا
اِسٰا کِهْ بِدُونِسْتیمٰانَتُونِسْتیمٰا
شِهْ نیک وُ بَدْتیمْ رِهْ دَشُونِسْتیمٰا
دِروُ کِرْدِنِ وَرْ، شِهْ دَمُونِسْتیمٰا
هَمُونْ مَصْحَفْ (کِهْ) وَچِهْ بیمِهْ خُونِسْتیمٰا
بی شَکّْ وُ گِموُنْ خِدْرِهْ رِهُونِسْتیمٰا
تا مَنْعَرِفِ خویشْ رِهْ بَخُونِسْتیمٰا
جُزْ ذٰاتِ خِدٰا دیگِرْ نَدُونِسْتیمٰا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
با دانش خود، چه گوهری افشاندهام! / دوست نکوگفتار (خوشگوی) را، دشمن میپنداشتهام آنقدر که مرکب عقل را میراندم / نمیتوانستم به سرمنزل مقصود برسم ذرّهای نمانده که نخوانده باشم / نکتهای نمانده که نداشته باشم اکنون که دفتر دانش را خواندهام / دانستهام که هیچ چیز (چیزی) نمیدانم نامهی اعمال خود را خواندم / خون از دیدهی خود افشاندم دفتر ناخوانده را خواندهام / دیدهام که در رسیدن به منزل مقصود، عقب ماندهام آنگاه که میتوانستم، نمیدانستم / اکنون که دانستم، نمیدانستم بذر نیک و بد خویش را افشاندهام / به هنگام درو، از کار خویشتن درمانده ام همان مصحف (قرآن) را که به هنگام کودکی میخواندم / بیشک و گمان، خود را از ورطه گناه میرهاندم تا «مَنْ عَرَفِ» خویش را خواندهام / جز ذات خداوند، دیگری را ندانستهام (نشناختهام) یک نکته نمانده که ندانسته باشم / یک صفحه نمانده که نخوانده باشم آنقدر که اسب عقل را میتازاندم / آخر به جایگاه دوست راه نیافتم آنگاه که میتوانستم، نمیدانستم / اکنون که دانستم، نمیتوانستم اعمال نیک و بد خویش را تمیز نمیدادم / بههنگام بهرهبرداری خویش درماندم