نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بی‌نصیب رهی معیری

رهی معیری / ابیات پراکنده / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست

هست خون دل اگر باده به مینایم نیست

به سراپای تو ای سرو سهی قامت من

کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق

مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟

چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست

گوهری نیست به بازار ادب ور نه رهی

دامن دریا چون طبع گهرزایم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حال غم‌انگیز خود اشاره می‌کند و می‌گوید که در دلش غم است و در محیط شاد و خوشحال نمی‌تواند جایی داشته باشد. او دلشکسته و مسحور زیبایی‌های معشوقش است و می‌فهمد که عشق او به قدری عمیق و فراگیر است که حتی توانایی تماشای خود را هم ندارد. شاعر در نهایت به کمبود و نقص‌های خود در برابر زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در دنیای ادبیات هم چیزی ارزشمند و باارزشی از خودش ندارد. در کل، این شعر حسرت و عشق عمیق را به تصویر می‌کشد.