شاهد افلاکی رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد اول / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بیسروسامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمیبینی دردی که نمیدانی
دل با من و جان بیتو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهیجویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و پرشور خود در مورد معشوق میپردازد. او خود را به خاک و گردی تش比ح میکند که در کنار معشوق، یعنی نماد عشق و نور، قرار دارد. او آرزو میکند که معشوق را در آغوش بگیرد تا آتش درونش خاموش شود. شاعر از درد و اشکهایش سخن میگوید و در عین حال به زیبایی و پاکی معشوقش اشاره دارد. او خود را در سوز و مهجوری توصیف میکند و میخواهد تا عشق و آتش درونش را با معشوق تقسیم کند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او توجه کند و از او دور نشود.