گریهٔ بیاختیار رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد اول / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بیاختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بیغبار باید و نیست
مرا ز بادهٔ نوشین نمیگشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست
به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیضبخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق عشق و جدایی را بیان میکند. شاعر از دل بیقرار و غمهایی که دارد، صحبت میکند و به ناتوانی خود در کنترل گریه و احساساتش اشاره میکند. او از شب tristeza و صبح امید سخن میگوید و به کمبود محبت و گرمی وجود معشوق اشاره میکند. همچنین، شاعر به یاد separations و دردهای ناشی از عشق پرداخته و میگوید که در میان طبیعت، دلش تنها و غمگین است و در کنار این احساسات، آرزوی وصال و آرامش را نیز دارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در صورت جدایی، هیچ طاقتی برای تحمل دردش ندارد.