نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

ساغر هستی رهی معیری

رهی معیری / غزلها - جلد اول / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوش‌تر بود در پردهٔ وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون‌سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته‌ایم

ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی‌ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ

دل‌گشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می‌جویی رهی در ملک عشق

موج را آسودگی در بحر بی‌پایاب نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تکرار و بازیابی مفاهیم خیال و واقعیت می‌پردازد و از ناپایداری و سختی‌های عشق و زندگی سخن می‌گوید. او به دنبال شراب ناب در ساغر هستی است، اما می‌بیند که آن تنها خوناب است و زندگی در خیالات خوش‌تر می‌گذرد. شب‌ها همچون شمعی در آتش، دچار رنج و سختی است و در دریای اشک غرق است. شاعر می‌گوید که در میان بلایای دنیا، کسی که داناست، از حوادث آزاد است. همچنین به عشق و وفاداری اشاره می‌کند و تأکید دارد که اگرچه زیبایی‌های دنیا در دسترس است، زیبایی واقعی در وفا و محبت است. او به جدایی و فاصله میان عاشق و معشوق فکر می‌کند و می‌گوید که بدون عشق، آسایش و آرامش از دست می‌رود. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که در ملک عشق، راحتی وجود ندارد و باید با سختی‌ها دست و پنجه نرم کرد.