زندان خاک رهی معیری
رهی معیری / غزلها - جلد اول / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با دل روشن در این ظلمتسرا افتادهام
نور مهتابم که در ویرانهها افتادهام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیرهبختی بین کجا بودم کجا افتادهام
جای در بستانسرای عشق میباید مرا
عندلیبم از چه در ماتمسرا افتادهام
پایمال مردمم از نارساییهای بخت
سبزهٔ بیطالعم در زیر پا افتادهام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بیقدرم ز چشم آشنا افتادهام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتادهام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتادهام از دل جدا افتادهام
لب فرو بستم رهی بیروی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتادهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس تنهایی و ناامیدی خود در دنیایی تاریک اشاره میکند. او با تاسف از وضعیت خود میگوید که در ویرانهها افتاده و از بهشت پرورش یافتهاش دور شده است. او به عشق و زیباییها yearning میکند ولی در مقام یک انسانی بیخبر از خوشبختی، خود را در ماتم و غم میبیند. شاعر احساس میکند که به دلیل گرفتاریهای جبر زمانه پایمال شده و مورد بیتوجهی قرار گرفته است. در نهایت، او از درد و جدایی از عشق و دوستانش سخن میگوید و خواستار رحم و توجه دیگران میشود.