نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

داغ محرومی رهی معیری

رهی معیری / غزلها - جلد سوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ساختم با آتش دل لاله‌زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

سینه را چون گل زدم چاک اول از بی‌طاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی

کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا

هر چراغی در ره گمگشته‌ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست

گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا

کج‌نهادان را ز کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی‌پرده گفتم پرده‌داری شد مرا

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

چون نسوزم شمع‌سان؟ کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تجربه‌های عاشقانه و دلتنگی‌های خود می‌پردازد. او از آتش عشق و دردهایی که تحمل کرده، صحبت می‌کند و بیان می‌کند که چگونه از تعلقات دنیا رنج برده و در جستجوی آزادی بوده است. شاعر به نیکخویی و محبت نسبت به دیگران تاکید می‌کند، چرا که این امر او را از بدی‌ها دور می‌کند. همچنین، او در شب‌های تاریکی که در آن سرگردان است، چراغی به دست می‌گیرد و به دنبال امید می‌گردد. دل او با غم عشق آشنا شده و اکنون غمگساری برایش عادی شده است. به نوعی از تنهایی و جنون خود به عنوان گنجی با ارزش یاد می‌کند و در نهایت، بیان می‌کند که با وجود بلاها و دردهایی که تجربه کرده، همچنان به زندگی ادامه می‌دهد.