شمارهٔ ۳ - دامن عاشق رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها / وزن: مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن
تا دامن از من کشیدی
ای سرو سیمین تن من
هر شب ز خونابه دل
پرگل بود دامن من
بنشین چو گل در کنارم
تا بشکفد گل ز خارم
ای روی تو لاله زارم
وی موی تو سوسن من
ای جان و دل مسکن تو
خون گریم از رفتن تو
دست من و دامن تو
اشک غم و دامن من
ای گریه دل را صفا ده
رنگی به رخسار ما ده
خاکم به باد فنا ده
ای سیل بنیان کن من
وی مرغ شب همرهی کن
زاری به حال رهی کن
تا بر دلم رحمت آرد
صیاد صیدافکن من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به محبوب خود خطاب کرده و از عشق و درد جدایی سخن میگوید. او بیان میکند که چگونه با کشیدگی دامن محبوبش، دلش مملو از غم و خونابه میشود. شاعر از محبوب میخواهد که در کنارش بنشیند تا از غم و مشکلاتش کاسته شود و به او زیبایی و آرامش بخشد. او معتقد است که جدایی محبوب سبب گریه و غم عمیق در دلش شده و عشقش را به عنوان منبع حیات و روح خود میداند. در پایان، شاعر از محبوبش میخواهد که با محبت و همراهی خود، بر دردهایش غلبه کند و به دلی خسته، آرامش بخشد.