شمارهٔ ۳۰ - شب عاشق رهی معیری
رهی معیری / ترانهها و نغمهها
ندانمت به که مانی؟
که آفت دل و جانی
کمان ابرویی
سیه مژگانی
نکوتر از مه روشن، گل رویت
سیه تر از شب عاشق سر مویت
بهشتی، بهاری دریغا، ستمگر یاری ندانی باری ره دلداری
گل و سرو و سوسن تویی تو
بلای جان من، تویی تو
گمان کردم که درمان دل زارم تو باشی
ندانستم که معشوق دل آزارم تو باشی
چو آگاهی ای ماه من از آه من سوی عاشق نظر کن
چو دادم جان بی روی تو در کوی تو بر خاک من گذر کن
بهار من گرچه همچون ماهی بر نکویان شاهی دل سیاهی
تو را ای مه همچو خاک راهم مهرت از جان خواهم تا چه خواهی
سپردم دل به گیسویت
ای گل مستم به بویت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و درد دل عاشقانه است. شاعر در عواطف خود غرق شده و دچار تناقضاتی در احساساتش نسبت به معشوق است. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از چشمها و ابروهای او به عنوان آفت جانش یاد میکند. با اینکه به معشوق به عنوان منبع آرامش و زیبایی نگاه میکند، در عین حال، متوجه میشود که او سبب درد و رنجش نیز هست. شاعر در نهایت از معشوق میخواهد که با نگاهی به او، دلآشوبیاش را درک کند و به او توجه کند. در کل، شعر پیچیدگیهای عشق و دلبستگی را به تصویر میکشد و تضاد میان عشق و رنج را بیان میکند.