نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵ - قصیده رضی‌الدین آرتیمانی

رضی‌الدین آرتیمانی / قصاید / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

چون نام لب تو بر زبان رانم

از دست مگس گریخت، نتوانم

شوریدهٔ آن لبان میگونم

آشفته طرهٔ پریشانم

دیوانهٔ حرفهای موزونم

درماندهٔ خنده‌های، پنهانم

هر شام ز غم غنچه دلتنگم

هر صبحدمان چو گل، پریشانم

در بتکده‌ها نه بت نه زنارم

در معبدها، نه دین، نه ایمانم

درماندهٔ آشنا و بیگانه

شرمندهٔ کافر و مسلمانم

خورشید جهان نمیدهد نورم

بر روز سیاه خویش حیرانم

از خود پیدا چو آتش طورم

در خود پنهان چو گنج ویرانم

نه جزوه کش جناب آخوندم

نه بوس زن رکاب سلطانم

تا چند طپم، نه بلبلم آخر

تا کی سوزم، نه مرغ بریانم

هرگز نشوم به کام دل روشن

گوئی که چراغ تیره روزانم

جرمم همه آنکه، شخص ادراکم

عیبم همه آنکه، عین عرفانم

از خاطر شادمان، پراکنده

مجموعهٔ خاطر پریشانم

حل دو هزار مشکلم، اما

در چارهٔ کار خویش حیرانم

یعقوب نبوده‌ام و محزونم

یوسف نیم و مقیم زندانم

اشکم شده سرخ، ابر خونبارم

خونم شده خشک، شاخ مرجانم

هر خیره سری نه در خور جنگم

هر مرده دلی نه مرد میدانم

در لاف و گزاف، رو به پیرم

در روز مصاف شیر غرانم

از وحشت من چو دیو بگریزد

آنم که در شمار انسانم

با هیچ کسی نباشدم الفت

گوئی تو، که وحشی بیابانم

بودم نبود چو جان بی‌جسمی

دور از تو ببین که جسم بی‌جانم

بر یاد تو چون ز دل کشم آهی

در تیره شبان چو ماه تابانم

هر چند که بی‌زبان سخن سازم

هر چند که بی زبان سخن دانم

در حلقه عشق، بی‌ریام یابند

زنهار مگوی من سخن دانم

کام دو جهٰان نگنجدم در سر

هر چند که مفلس پریشانم

او در ظلمات و من به نور اندر

من داغ درون آب حیوانم

هرگز نروم دگر دم هر کو

در گردش روزگار حیرانم

بگذارم جان که تن شود فربه

شرمم بادا که ننگ مردانم

هر چند که با جهٰانیان رامم

ایشان، نه ز من، نه من ز ایشانم

فرهاد دگر، درین بن غارم

مجنون دگر درین بیٰابانم

دیوانه و عاقل و سخن سنجم

علامه و هرزه‌گو و نادانم

من فاش کنم حقیقت خود را

هر کس هر چیز گویدم آنم

من شخص نیم شرارم از شرقی

من جسم نیم رضی، که بی‌جانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احوال درونی و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او از عشق و شوق به معشوق سخن می‌گوید و در عین حال، از ناامیدی و سردرگمی خود در زندگی گله‌مند است. او خود را در وضعیت جدایی و تنهایی احساس می‌کند و می‌گوید که نه به دین و ایمان خاصی تعلق دارد و نه به قوانین اجتماعی. شاعر به تضادهای درونی خود اشاره می‌کند؛ از یک سو خواهان نور و روشنی است و از سوی دیگر در شب‌های تاریک زندگی‌اش غرق شده است. او وضعیت خود را مانند یعقوب و یوسف توصیف می‌کند که در انتظار وصال معشوق در حسرت به سر می‌برد. در نهایت، او به یک نوع خودآگاهی می‌رسد و خود را در عین دیوانگی، عاقل و باهوش می‌داند. شاعر با ابراز این تنش‌ها و تناقض‌ها، عمق احساسات خود را به تصویر می‌کشد.