نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۶ - اوحدی مراغه ای رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بخش 1

قدوهٔ عرفا و زبدهٔ فضلای زمان خود بوده و مدت مدیدی سیاحت فرموده. به سبب توطن در اصفهان از اهل آن شهر مشهور شده. اما مراغه‌ای است. در علوم ظاهری و باطنی و کمالات صوری ومعنوی مفخر دوران است و ظهورش در عهد دولت ارغون خان است. دست طلب گریبان دلش را به جانب اهل حال کشیدو شراب معرفت از دست شیخ ابوحامد اوحد الدین کرمانی چشید. لهذا تخلص خود را اوحدی قرارداد و زبان به اظهار حقایق گشاد. مثنوی جام جم از اوست. وفاتش در سنهٔ ۷۳۸ در اصفهان بود. از منتخبات مثنوی و دیوان او نوشته می‌شود مِنْمثنوی جام جم:

خویشتن را نمی‌شناسی قدر

ورنه بس محتشم کسی ای صدر

هم خلف نام و هم خلیفه نسب

نه به بازی شدی خلیفه رسب

ذات حق را مهینه اسمی تو

گنج تقدیس را طلسمی تو

به بدن درج اسم ذات شدی

به قوا مظهر صفات شدی

سر موی ترا دو کون بهاست

زانکه هستی دو کون بی کم و کاست

قالبت قُبه‌ایست اللهی

لیک از حبه‌ای نه آگاهی

نُه فلک در دل تو دارد کُنج

با کواکب ولیک در یک کُنج

گر زمانی به ترکتاز آیی

بروی تا به عرش و باز آیی

لیس فی جبتی تو دانی گفت

واناالحق تو می‌توانی گفت

گاه عبدی و گاه معبودی

چه عجب چون غلام محمودی

پیش ازین گر دو حرف برخوانی

ترسمت برجهی که سبحانی

٭٭٭

باده نوشیدگان جام الست

نشدند از شراب دنیا مست

ذوق پاکان به خم و مستی نیست

جای نیکان به کبر و هستی نیست

بت پرستی ز می پرستی به

مردن عاقلان ز مستی به

چند گویی که باده غم ببرد

دین و دنیا ببین که هم ببرد

بهتر از غم کدام یار بُوَد

که شب و روز برقرار بُوَد

هرکه را عشق او خراب کند

فارغ از بنگ و از شراب کند

دل سیاهی دهند و رخ زردی

بهل این سرخ و سبز اگر مردی

اوحدی شصت سال سختی دید

تا شبی روی نیک بختی دید

سر گفتار ما مجازی نیست

باز کن دیده کاین به بازی نیست

سالها چون فلک به سرگشتم

تا فلک وار دیده ور گشتم

از برون در میان باز آرم

وز درون خلوتی است با یارم

کس نداند جمال سَلوت من

ره ندارد کسی به خلوت من

٭٭٭

٭٭٭

من قصایده رحمة اللّه علیه

تو گمانی که می‌رسد معشوق او نشانی که می‌رود دلدار

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

قطعه

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

غزلیات

رباعی

بخش 2

فرزند بنده‌ایست خدایا غمش مخور

تو کیستی که به ز خدا بنده پروری

گر مقبل است، گنج سعادت برای اوست

ور مدبر است، رنج زیادت چه می‌بری

بخش 85

ای لاف زنان را همه بویی ز تو نه

حاصل به جز از گفت و مگویی ز تو نه

در هر مویی نشانه‌ای هست از تو

وان گاه نشان به هیچ رویی ز تونه

بخش 88

ای آمده گریان تو و خندان همه کس

وز آمدن تو گشته شادان همه کس

امروز چنان بزی که فردا چو روی

خندان تو برون روی و گریان همه کس

بخش 91

چون دوستی روی تو ورزم به نیاز

مگذار به دست دشمن دونم باز

گر سوختنی است جان من هم تو بسوز

ور ساختنی است کار من هم تو بساز

بخش 94

از تست فتاده در خلایق همه شور

در پیش تو درویش و توانگر همه عور

ای با همه در حدیث و گوش همه کر

وی با همه در حضور و چشم همه کور

بخش 97

هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما

دم درکشیده تا الم او چه می‌کند

بخش 100

بوی آن دود که امسال به همسایه رسید

ز آتشی بود که در خرمن من پار گرفت

بخش 101

تن در نماز و روی به محراب ها چه سود

چون روی دل به قبله و دل در نماز نیست

بخش 102

در پرده‌ای و بر همه کس پرده می‌دری

با هر کسی و با تو کسی را وصال نیست

بخش 103

صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی

بت پرست ار معنی بت بازداند واصل است

بخش 104

ای صوفی از تو منکر عشقی به زهد کوش

ما را ز عشق توبه نفرموده پیر ما

بخش 105

از من نشان دل طلبیدند بیدلان

من نیز بیدلم چه نوازم نوای دل

رمزی بگویمت ز دل ار بشنوی به جان

بگذر ز جان که زود ببینی لقای دل

دل عرش مطلق است و برو استوای حق

زین جا درست کن به قیاس استوای دل

بر کرسی وجود چو لوحی است دل ز نور

بر وی نوشته سرّ خدایی خدای دل

گر دل به مذهب تو جز این گوشت پاره نیست

قصاب جو که به ز تو داند بهای دل

کیخسرو آن کسی است که حال جهان بدید

از نور جام روشن گیتی نمای دل

چون آفتاب عشق برآید تو بنگری

جان‌ها چو ذره رقص کنان در هوای دل

سرپوش جسم گر ز سر جان برافکنی

فیض ازل نزول کند در فضای دل

گر در فنای خویش بکوشی به قدر وسع

من عهد می‌کنم به خلود بقای دل

بخش 106

سر پیوند ما ندارد یار

چون توان شد ز وصل برخوردار

همدمی نیست تا بگویم راز

خلوتی نیست تا بگریم زار

در خروشم زصیت آن معشوق

در سماعم ز صوت آن مزمار

مطربم پرده‌ها همی سازد

که در آن پرده نیست کس را یار

همه مستان درآمدند به هوش

مست ما خود نمی‌شود هشیار

چیست این ناله و فغان در شهر

چیست این شور و فتنه در بازار

همه در جستجوی و او غافل

همه در گفتگو و او بیزار

همه پویندگان این راهند

همه جویندگان آن دیدار

نار در زن به خرمن تشویش

بار بر نه ز مکمن انکار

سکهٔ شاه و نقش سکه یکی است

عدد از درهم است و از دینار

آب و آیینه پیش گیر و ببین

که یکی چون دو می‌شود به شمار

تا بدانی که نیست جز یک نور

وان دگر سایهٔ در و دیوار

همه عالم نشان صورت اوست

باز جویید یا اولوالابصار

رفته شد باغ و خفته شد فتنه

سفته شد دُرّ و گفته شد اسرار

بخش 107

دل نگهدار که بر شاهد دنیا ننهی

کاین نه یاریست که او را غم یاری باشد

تو که امروز چو کژدم همه را نیش زنی

مونس قبر تو شک نیست که ماری باشد

آن چنان زی که چو طوفان اجل موج زند

گرد بر گرد تو از خیر حصاری باشد

چو روی بر سر خاکی بنگر که درو

چون تو در هر قدمی خفته هزاری باشد

خاکساران جهان را به حقارت منگر

تو چه دانی که در آن گرد سواری باشد

آن برون آید از این آتش سوزان فردا

که زرش را هم از امروز عیاری باشد

کشت ناکرده چرا دانه طمع می‌داری

آب ناداده زمین را چه بهاری باشد

اگر آن گنج گران می‌طلبی رنجی بر

گل مپندار که بی زحمت خاری باشد

بخش 108

تو نامهٔ خدایی و آن نامه سر به مهر

بردار مهر نامه ببین تا درو چهاست

زین آفرینش آنچه تو خواهی ز جزء و کلّ

در نفس خود بجوی که جام جهان نماست

این جام را جلا ده و خود را درو ببین

سری عظیم گفتم اگر خواجه در سراست

نفس است و حکمت آنکه نمیرد به وقت مرگ

وین آلت دگر همه در معرض فناست

دنیا و دین دو پلهٔ میزان قدرتست

این پله چون به خاک شد آن پله بر هواست

صوفی شدی صداقت و صدق و صفات کو

صافی شدی کدورت حقد و حسد چراست

دست کلیم را ید و بیضا نهاده‌اند

کو شسته بود دست ز چیزی که ماسواست

گفتی که عارفم ز کجا دانی این سخن

عارف کسی بود که بداند که از کجاست

بخش 109

ور خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان

وافتاده از یقین خود اندر گمان همه

از بس که پر شدم ز صفات کمال تو

نزدیک شد که پر شود از من جهان همه

بخش 110

در کعبه گر ز دوست نبودی نشانه‌ای

حاجی کی التفات نمودی به خانه‌ای

گر راستی است هرچه طلب می‌کنی تویی

وین راه دور نیست به غیر از بهانه‌ای

بخش 111

چون اول از تو خواست که عشاق را بخواست

آخر چه شد که از همه بیزار بوده‌ای

بخش 112

نه به اندازهٔ خود یار گزیدی ای دل

تا رسیدی به بلایی که رسیدی ای دل

بخش 113

ماجرای عشق را روزی بگویم پیش خلق

ورنگویم عاشقی خود می‌کند اظهار خویش

ای که ازمن‌کار خود راچاره می‌جستی که چیست

این مگو ازمن که من خود عاجزم در کار خویش

بخش 114

وقتی علاج مردم بیمار کردمی

اکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش

بخش 115

در دست ما چو نیست عنان ارادتی

بگذاشتیم تا کرم او چه می‌کند

بخش 116

عالم ز ماجرای دل ریش ما پر است

با هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز

بخش 117

کمتر ز مور و مار شناس آن گروه را

کز بهر مور و مار تن خویش پرورند

گرگ اجل یکایک از این گله می‌برد

وین گله را نگر که چه آسوده می‌چرند

بخش 118

در هرچه بنگرم تو بدیدار بوده‌ای

ای نانموده رخ تو چه بسیار بوده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

اوحدی مراغه‌ای، عرفا و عالمان برجسته زمان خود بوده و در زمینه‌های علوم ظاهری و باطنی شهرت خاصی دارد. او بیشتر عمر خود را در اصفهان گذرانیده و به همین دلیل به ساکنان آنجا شهرت یافته است. او در زمان حکومت ارغون خان ظهور کرد و تحت تأثیر شیخ ابوحامد اوحد الدین کرمانی قرار گرفت. اوحدی خود را اوحدی نامید و آثار درخشانی مانند مثنوی جام جم را نوشت. او در سن ۷۳۸ هجری قمری در اصفهان وفات یافت. شعرهای او همچون نغمه‌های عاشقانه و عرفانی، از عشق الهی و جستجوی حقیقت سخن می‌گویند. او به عمیق‌ترین مفاهیم انسانی و معنوی پرداخته و به خوانندگانش توصیه می‌کند که در پی کشف ذات و حقیقت خود باشند. غزلیات و قطعات شعر او به بررسی عشق، دینداری و مفهوم خلوص در زندگی روزمره می‌پردازند. در آثارش، زهد و عشق به خدا، و نیز تمثیل‌هایی درباره عشق انسانی و روحانی به تصویر کشیده شده است.