نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحه رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان هدایت / روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بخش 1

وهو شیخ شرف الدین مصلح بن عبداللّه. بعضی مصلح الدین گفته‌اند. از اکابر صوفیه و اعاظم این طایفه است. در فضایل صوری و معنوی و کمالات عقلی و نقلی وحید زمان خود بوده و مدتهای بسیار در اقالیم سبعه سیاحت نموده و به خدمت بسیاری از عرفا و علمای عهد رسیده و مولانا جلال الدین محمد رومی را در روم دیده و با امیرخسرو در هند صحبت داشته و بارها به مکه پیاده رفته وسالها در بیت المقدس و شام سقایی کرده و به صحبت خضرؑرسیده. ارادت به شیخ شهاب الدین سهروردی داشته. غالباً با شیخ عبدالقادر ملاقات کرده. در سومنات رفته، بت بزرگ آنها را شکسته. مدت صد و دو سال عمر یافته و بعد از دوازده سالگی سی سال تحصیل کرده. سی سال مسافرت کرده و سی سال در همان مکان که اکنون مدفون است انزوا داشته و عبادت می‌کرده. در بعضی کتب کرامات آن جناب را ثبت کرده‌اند و مشهور است. ظهورش در زمان سعدبن زنگی بوده و به سبب خصوصیت به اتابک مذکور، سعدی تخلص فرموده. اباقاخان و صاحبدیوان از معتقدین شیخ بوده‌اند و او را تکریم و تحریم فرموده‌اند. کمالات و حالاتش مستغنی از بیان است و دیوان شریفش مشهور و در آن اشعاری که مملو از نکات طریقت و آیات حقیقت است مجملی در این سفینه نگاشته می‌شود. بالجمله وفات شیخ در سنهٔ ۶۹۱ مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه اهل نیاز است:

کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیست

آن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا

مِن قصایده فی المواعظ

در کوه و دشت هر سَبُعی صوفی ای بُدی وز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا

چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست

فرعون کامران به و ایوب مبتلا

ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست

یکدانه چون جهد ز میان دو آسیا

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

رباعی

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه

به چشم عجب و تکبر نظر مکن بر خلق که دوستان خدا ممکنند در اوباش

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

٭٭٭

منتخب مثنوی بوستان در توحید

به یک نعره کوهی ز جابرکنند به یک ناله شهری به هم درزنند

٭٭٭

در نصایح و مواعظ فرماید

نه مردم همین استخوانند وپوست نه هر صورتی جانِ معنی دروست

٭٭٭

وله ایضاً در صفت اولیاءاللّه کَثَّرهُم اللّه تعالی گوید

همی گفت ژولیده دستار موی کفِ دست شکرانه مالان به روی

حکایت

و له ایضاً در توحید حق سُبحانه و تعالی به طریق شهود

و له ایضاً

حکایت

حکایت

حکایت فی التمثیل

وله ایضاً فی الحکمة

و له ایضاً فی الحکمة

و له رحمة اللّه علیه فی المعارف

بخش 307

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل

آنچه در سِرّ سویدای بنی آدم ازوست

بخش 308

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

فرعون وار لاف اناالحق همی زنی

آنگاه قرب موسیِ عمرانت آرزوست

بخش 309

تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد

هرکه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمده است

بخش 310

ای که انکار کنی عالم درویشان را

توچه دانی که چه سودا به سر است ایشان را

طلب منصب دنیا نکند صاحب عقل

عاقل آنست که اندیشه کند پایان را

بخش 311

سودی نبود فراخنایی بر و دوش

گر آدمی‌ای ترا خرد باید وهوش

گاو از من و تو فراخ‌تر دارد چشم

خر از من و تو درازتر دارد گوش

بخش 312

ای نفس گر به دیدهٔ تحقیق بنگری

درویشی اختیار کنی بر توانگری

آبستنی که این همه فرزند را بکشت

دیگر که چشم دارد ازو مهرِ مادری

گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست

بشناس قدر خویش که گوگرد احمری

دعوی مکن که برترم از دیگران به علم

چون کبر کردی از همه دونان فروتری

شاخ درخت علم ندانم مگر عمل

با علم گر عمل نکنی شاخ بی بری

بخش 313

ثنای حضرت عزت نمی‌توانم گفت

که ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال

رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانم

مگر محبت مردان مستقیم الحال

بخش 314

بس بگردید و بگردد روزگار

دل به دنیا در نبندد هوشیار

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

آنچه بینی هم نماند برقرار

دیر و زود این شکل و شخص نازنین

خاک خواهد گشتن و خاکش غبار

سال دیگر را که می‌داند حساب

یا کجا رفت آنکه با ما بود پار

صورتِ زیبای ظاهر هیچ نیست

ای برادر سیرتِ زیبا بیار

آدمی را عقل باید در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

گنج خواهی در طلب رنجی ببر

خرمنی می‌بایدت تخمی بکار

نام نیک رفتگان ضایع مکن

تا بماند نامِ نیکت یادگار

با غریبان لطف بی اندازه کن

تا رود نامت به نیکی در دیار

از درونِ خستگان اندیشه کن

وز دعایِ مردم پرهیزگار

با بدان بد باش، با نیکان نکو

جای گل گل باش، جای خار، خار

دیو با مردم نیامیزد مترس

بل بترس از مردمان دیو سار

بخش 315

آفرین باد بر آن کس که خداوند دل است

دل ندارد که ندارد به خداوند قرار

این همه نقش عجب بر در و دیوارِوجود

هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و صحرا و درختان همه در تسبیح‌اند

نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار

بخش 316

داروی تربیت از پیر طریقت بستان

کادمی را بتر از علت نادانی نیست

پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن

کاین به سر پنجگی قوت جسمانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست

آخری نیست تمنای سر و سامان را

سر و سامان به ازین بی سر و سامانی نیست

عمل بیار و علم برمکن که مردم را

رهی سلیم‌تر از راهِ بی‌نشانی نیست

بخش 317

هیچکس بی دامن تر نیست اما دیگران

باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ایم

بخش 318

عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینی

اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل

بخش 319

بخش 320

دل آیینهٔ صورتِ غیب است ولیکن

شرط است که با آینه زنگار نباشد

نظرِ خدای بینان ز سرِ هوا نباشد

سفرِ نیازمندان ز سرِ خطا نباشد

بخش 321

شرف مرد به جودست و کرامت به سجود

هرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود

اگر خدای نباشد ز بنده‌‌ای خشنود

شفاعت همه پیغمبران ندارد سود

گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلق

نوشته بود که این مُقْبِل است و آن مردود

بخش 322

نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاک

الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند

دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان

حق عیان است ولی طایفه‌ای بی بصرند

بخش 323

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسید آشنای اوست

کوتاه همتان همه راحت طلب کنند

عارف بلا که راحت او در بلای اوست

بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست

بخش 324

خیال روی کسی در سر است هرکس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

بخش 325

گر منزلتی هست کسی را مگر آن است

کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست

هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی

تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست

سنگی و گیاهی که درو خاصیتی هست

از آدمی‌ای به که درو منفعتی نیست

بخش 326

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیند

بنگر که تا چه حد است نشان آدمیت

بخش 327

بری ذاتش از تهمت ضد و جنس

غنی مُلکش از طاعت جن و انس

جهان متفق بر الهیّتش

فرو مانده در کُنهِ ماهیتش

محیط است علم ملک بر بسیط

قیاس تو بر وی نگردد محیط

درین ورطه کشتی فرو شد هزار

که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار

کسی را درین بزم ساغر دهند

که داروی بی هوشی‌اش در دهند

کسی ره سویِ گنج قارون نبرد

وگر برد ره باز بیرون نبرد

محال است سعدی که راه صفا

توان رفت جز در پیِ مصطفی

به طاعت بنه چهره بر آستان

که این است سجّادهٔ راستان

تو هم گردن از حکم او در مپیچ

که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ

شنیدم که جمشید فرخ سرشت

به سرچشمه‌ای بر به سنگی نوشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند

برفتند چون چشم بر هم زدند

نه بر باد رفتی سحرگاه و شام

سریر سلیمان علیه السّلام

در آخر ندیدی که بر باد رفت

خنک آنکه با دانش و داد رفت

طریقت بجز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

قدم باید اندر طریقت نه دم

که اصلی ندارد دَمِ بی قدم

مگو جاهی از سلطنت بیش نیست

که ایمن‌تر از ملک درویش نیست

گدا را چو حاصل شود نانِ شام

چنان خوش بخسبد که سلطانِ شام

اگر سرفرازی به کیوان در است

وگر تنگ دستی به زندان درّ است

چو سیل اجل بر سر هر دو تاخت

نمی‌شاید از یکدگرشان شناخت

نه هر آدمی زاده از دد به است

که دد ز آدمی زادهٔ بد به است

چو انسان نداند بجز خورد و خواب

کدامش فضیلت بود بر دولب

جهان ای پسر ملک جاویدنیست

ز دنیا وفاداری امید نیست

همه تخت و ملکی پذیرد زوال

بجز ملک فرمان دِه لایزال

بر مرد هشیار، دنیا خس است

که هر مدتی جایِ دیگر کس است

نه لایق بود عشق با دلبری

که هر بامدادش بود شوهری

ز دشمن شنو سیرت خود که دوست

هر آنچه از تو آید به چشمش نکوست

ستایش سرایان نه یار تو اند

ملامت کنان دوستدار تو اند

اگر پیل زوری وگر شیر چنگ

به نزدیکِ من صلح بهتر ز جنگ

اگر هوشمندی به معنی گرای

که صورت ز معنی بماند به جای

کسی گوی دولت ز دنیا برد

که با خود نصیبی به عقبی برد

مگردان غریب از درت بی نصیب

مبادا که گردی به درها غریب

بزرگی رساند به محتاج خیر

که ترسد که محتاج گردد به غیر

خنک آنکه در صحبت عاقلان

بیاموزد اخلاقِ صاحبدلان

چو در تنگدستی نداری شکیب

نگهدار وقت فراخی حسیب

جوانمرد گر راست خواهی ولیست

کرم پیشهٔ شاه مردان علیست

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی دروست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلقِ خدای

قیامت کسی باشد اندر بهشت

که معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت

تکلف برِ مرد درویش نیست

وصیت همین یک سخن بیش نیست

الا گر طلبکار اهلِ دلی

ز خدمت مکن یک زمان غافلی

خورش ده به گنجشک و کبک و حمام

که یک روزت افتد همایی به دام

بدانی که چون راه بردم به دوست

هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست

به رغبت بکش بار هر جاهلی

که اُفتی به سروقت صاحبدلی

نه هر کس سزاوار باشد به مال

یکی مال خواهد یکی گوشمال

خوشا وقت شوریدگان غمش

اگر زخم بینند وگر مرهمش

گدایان از پادشاهی نفور

به امیدش اندر گدایی صبور

دمادم شراب الم در کشند

وگر تلخ بینند دم درکشند

نه تلخ است صبری که بر یادِاوست

که تلخی شکر باشد از دستِ دوست

اسیرش نخواهد خلاصی ز بند

شکارش نجوید خلاص از کمند

سلاطینِ عزلت گدایان حیّ

منازل شناسانِ گم کردهِ پی

ملامت کشانند مستان یار

سبک‌تر برد اشتر مست بار

به سروقتشان خلق کی پی برند

که چون آب حیوانِ به ظلمت درند

چو پروانه آتش به خود در زنند

نه چون کرم پیله به خود درتنند

دلارام در بر، دلارام جوی

لب از تشنگی خشک بر طرفِ جوی

نگویم که بر آب قادر نی‌اند

که بر شاطئی نیل مستسقی‌اند

ترا عشق همچون تویی ز آب و گل

رباید همی صبر و آرام دل

به بیداری‌اش فتنه بر خط و خال

به خواب اندرش پای بند خیال

به صدقش چنان سر نهی بر قدم

که بینی جهان با وجودش عدم

تو گویی به چشم اندرش منزل است

اگر دیده بر هم نهی منزل است

نه اندیشه از کس که رسوا شوی

نه طاقت که یکدم شکیبا شوی

گرت جان بخواهد به لب برنهی

وگر تیغ بر سر نهد سرنهی

چو عشقی که بنیاد او برهواست

چنین فتنه انگیز و فرمانرواست

عجب داری از سالکان طریق

که باشند در بحر معنی غریق

ز سودای جانان به جان مشتعل

به ذکر حبیب از جهان مشتغل

به یاد حق از خلق بگریخته

چنان مست ساقی که می‌ریخته

نشاید به دارو دوا کردشان

که کس مطلع نیست بر دردشان

الستِ ازل هم چنانشان به گوش

به فریاد قالوا بلی در خروش

گروهی عمل دار عزلت نشین

قدم‌های خاکی دم آتشین

چو بادند پنهان چالاک پو

چو سنگند خاموش و تسبیح گو

سحرها بگریند چندان که آب

فروشوید از چشمشان کحل خواب

فرس گشته از بس که شب رانده‌اند

سحرگه خروشان که وامانده‌اند

شب و روز در بحر سودا و سوز

ندانند ز آشفتگی شب ز روز

چنان فتنه بر حسن صورت نگار

که باحسن صورت ندارند کار

ندادند صاحبدلان دل به پوست

وگر ابلهی داد بی مغز اوست

می صِرفْوحدت کسی نوش کرد

که دنیا و عقبی فراموش کرد

مرا با وجود تو هستی نماند

به یاد توام خودپرستی نماند

اگر جرم بینی مکن عیب من

تویی سر برآورده از جیب من

به حقش که تا حق جمالم نمود

دگر هرچه دیدم خیالم نمود

پراکندگانند زیر فلک

که هم دد توان خواندشان هم ملک

قوی بازوانند و کوتاه دست

خردمند و شیدا و هشیار و مست

گه آسوده در گوشه‌ای خرقه دوز

گه آشفته در مجلسی خرقه سوز

نه سودای خودشان نه پروای کس

نه در کنج توحیدشان جای کس

تهی دست مردان پرحوصله

بیابان نوردان بی قافله

عزیزان پوشیده از چشم خلق

نه زنار داران پوشیده دلق

به خود سر فرو برده همچون صدف

نه مانند دریا برآورده کف

نه سلطان خریدار هر بنده‌ایست

نه در زیر هر ژنده‌ای زنده‌ایست

اگر ژاله هر قطره‌ای دُرّ شدی

چو خرمهره بازار زو پر شدی

حریفان خلوت سرای الست

به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست

به تیغ از غرض برنگیرند چنگ

که پرهیز و عشق آبگینه است و سنگ

طلبکار باید صبور و حمول

که نشنیده‌ام کیمیاگر ملول

زر از بهر چیزی خریدن نکوست

چه خواهی خریدن به از یار و دوست

یکم روز بر بنده‌ای دل بسوخت

که می‌گفت و فرماندهش می‌فروخت

ترا بنده از من به افتد بسی

مرا خواجه چون تو نباشد کسی

بسا عقل زورآور چیره دست

که سودای عشقش کند زیردست

ترا هرچه مشغول دارد ز دوست

گر انصاف پرسی دلارامت اوست

خلاف طریقت بود کاولیا

تمناکنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوست

تو در بند خویشی نه دربند دوست

ترا تا دهن باشد از حرص باز

نیاید به گوشِ دل از غیب راز

حقایق سراییست آراسته

هوا وهوس گرد برخاسته

نبینی به جایی که برخاست گرد

نبیند نظر گرچه بیناست مرد

قضا را من و پیری از فاریاب

رسیدیم در خاک مغرب به آب

مرا یک درم بود و برداشتند

به کشتی و درویش بگذاشتند

سیاهان براندند کشتی چو دود

که آن ناخدا ناخداترس بود

مرا گریه آمد ز تیمار جفت

برآن گریه قهقه بخندید و گفت

مخور غم برای من ای پرخرد

مرا آن کس آرد که کشتی برد

بگسترد سجاده بر روی آب

خیالی است پنداشتم یا به خواب

زمدهوشی‌ام دیده آن شب نخفت

نگه بامدادان به من کرد وگفت

عجب داری ای یار فرخنده رای

ترا کشتی آورد ما را خدای

چرا اهل صورت بدین نگروند

که ابدال در آب و آتش روند

نه طفلی کز آتش ندارد خبر

نگهداردش مادرِ مهرور

پس آنان که در وجد مستغرق‌اند

شب و روز در عین حفظِ حق‌اند

نگهدارد از تابِ آتش خلیل

چو تابوت موسی ز غرقابِ نیل

چو کودک به دست شناور درست

نترسد اگر دجله پهناور است

به دریا نخواهد شدن بط غریق

سمندر چه داند عذاب الحریق

تو بر روی دریا قدم چون زنی

چو مردان که بر خشک تردامنی

ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست

برِ عارفان جز خدا هیچ نیست

توان گفتن این با حقایق شناس

ولی خورده گیرند اهل قیاس

که پس آسمان و زمین چیستند

بنی آدم و دام و دد کیستند

پسندیده پرسیدی ای هوشمند

بگویم گر آید جوابت پسند

که هامون و دریا و کوه و فلک

پری و آدمیزاد و دیو و ملک

همه هرچه هستند از آن کمترند

که با هستی‌اش نام هستی برند

عظیم است پیش تو دریا به موج

بلند است خورشید تابان به اوج

ولی اهل صورت کجا پی برند

که ارباب معنی به ملکی درند

که گرهفت دریاست یک قطره نیست

وگر آفتاب است یک ذره نیست

چو سلطان عزت علم برکشید

جهان سر به جیب عدم برکشید

مگر دیده باشی که در باغ و راغ

بتابد به شب کرمکی چون چراغ

یکی گفتش ای کرمک شب فروز

چه بودت که بیرون نیایی به روز

ببین کاتشین کرمکی خاک زاد

جواب از سر روشنایی چه داد

که من روز و شب جز به صحرا نی‌ام

ولی پیش خورشید پیدا نی‌ام

اگر عز و جاه است وگر ذُلِّ قید

من از حق شناسم نه از عمر و زید

بخور هرچه آید ز دست حبیب

نه بیمار داناتر است از طبیب

اگر مرد عشقی کم خویش گیر

وگر نه ره عافیت پیش گیر

مترس از محبت که خاکت کند

که باقی شوی گر هلاکت کند

توتا با خودی با خودت راه نیست

وزین نکته جز بی خود آگاه نیست

نه مطرب که آواز پای ستور

سماع است اگر عشق داری و شور

مگس پیش شوریده‌ای پر نزد

که او چون مگس دست بر سر نزد

نه بم داند آشفته سامان نه زیر

به آواز مرغی بنالد فقیر

سراینده خود می‌نگردد خموش

ولیکن نه هر وقت باز است گوش

چو شوریدگان می پرستی کنند

به آواز دولاب مستی کنند

به رقص اندر آیند دولاب وار

چو دولاب بر خود بگریند زار

به تسلیم سر در گریبان برند

چو طاقت نماند گریبان درند

بگویم سماع ای برادر که چیست

اگر مستمع را بدانم که کیست

گر از برج معنی پرد طیر او

فرشته فرو ماند از سیرِ او

وگر مردِ لهو است و بازوی ولاغ

قویتر شود دیوش اندر دِماغ

چه مرد سماع است شهوت پرست

به آواز خوش خفته خیزد نه مست

پریشان شود گل به باد سحر

نه هیزم که نشکافدش جز تبر

جهان پر سماع است و مستی و شور

ولیکن چه بیند در آیینه کور

مکن عیب درویش مدهوش و مست

که غرقه است زان می‌زند پا و دست

گشاید دری بر دل از واردات

فشاند سرِ دست بر کاینات

نبینی شتر بر حدایِ عرب

که چونش به رقص اندر آرد طرب

شتر را که شور و طرب در سر است

اگر آدمی را نباشد خر است

تعلق حجاب است و بی حاصلی

چو پیوندها بگسلی واصلی

مکن گریه بر گور مقتول دوست

برو خرمی کن که مقبول اوست

فدایی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

ز خاک آفریدت خداوند پاک

رو ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهان سوز و سرکش مباش

ز خاک آفریدت چو آتش مباش

طریقت جز این نیست درویش را

که افتاده دارد تنِ خویش را

شنیدم که وقتی سحرگاهِ عید

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشتِ خاکسترش بی خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

که ای نفس من در خور آتشم

ز خاکستری روی درهم کشم

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

قیامت کسی بینی اندر بهشت

که معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت

ز مغرورِ دنیا رهِ دین مجوی

خدابینی از خویشتن بین مجوی

یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست

یکی در خرابات افتاده مست

گر این را براند که باز آردش

ور آن را بخواند که نگذاردش

نه منعم به مال از کسی بهتر است

خر ار جُلِّ اطلس بپوشد خر است

وجودی دهد روشنایی به جمع

که سوزیش در سینه باشد چو شمع

دلم خانهٔ مهر یار است و بس

از آن می‌نگنجد درو کین کس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی

چو بگذشت بر عارفی جنگجوی

گر این مدّعی دوست بشناختی

به پیکار دشمن نپرداختی

گر از هستیِ حق خبر داشتی

همه هست را نیست پنداشتی

شنیدم که در دشت صنعا جنید

سگی دید برکنده دندان ز صید

ز نیروی سر پنجهٔ شیرگیر

فرومانده عاجز چو روباهِ پیر

چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش

بدو داد یک نیمه از نانِ خویش

شنیدم که می‌گفت و خون می‌گریست

که داند که بهتر ز ما هر دو کیست

به ظاهر من امروز از او بهترم

دگر تا چه راند قضا بر سرم

از آن بر ملایک شرف داشتند

که خود را به از سگ نپنداشتند

از آن دوستان خدا برسرند

که از خلق بسیار بر سرخورند

اگر مشک را ابلهی گنده گفت

تو مجموع باش او پراکنده گفت

تو نیکوروش باش تا بدسگال

به عیب تو گفتن نیابد مجال

سعادت به بخشایش داور است

نه در چنگ و بازوی زورآور است

چو نتوان برافلاک دست آختن

ضروریست باگردشش ساختن

چه داند طبیب از کسی رنج برد

که بیچاره خواهد خود از رنج مرد

چو رد می‌نگردد خدنگِ قضا

سپر نیست مر بنده را جز رضا

شتر بچه با مادر خویش گفت

که آخر زمانی ز رفتن بخفت

بگفت ار به دست من استی مهار

ندیدی کسم بارکش در قطار

خدا کشتی آنجا که خواهد برد

اگر ناخدا جامه برتن درد

چه زنار مغ بر میان و چه دلق

که درپوشی از بهر پندار خلق

به اندازهٔ بود باید نمود

خجالت نبرد آنکه بنمود بود

زراندودگان را بر آتش برند

پدید آید آنگه که مس یا زرند

نکوسیرتی بی تکلف برون

به از پارسایی خراب اندرون

نگویم تواند رسیدن به دوست

در این ره جزآن کس که رویش دروست

چو روی پرستیدنت در خداست

اگر جبرئیلت نبیند رواست

خور و خواب تنها طریق دد است

برین بودن آیین نابخرد است

بر آنان که شد سرّ حق آشکار

نکردند باطل برو اختیار

تو خود را از آن در چه انداختی

که چه را ز ره باز نشناختی

تنور شکم دمبدم تافتن

مصیبت بود روزِ نایافتن

خبر ده به درویشِ سلطان پرست

که سلطان ز درویش مسکین‌تر است

گدا را کند یک درم سیم سیر

فریدون به ملکِ عجم نیم سیر

اگر پای در دامن آری چو کوه

سرت ز آسمان بگذرد در شکوه

ترا خاموشی ای خداوند هوش

وقار است و نااهل را پرده پوش

بد اندر حق مردم نیک و بد

مگو ای خردمند صاحب خرد

که بدمرد را خصم خود می‌کنی

وگر نیکمرد است بد می‌کنی

کسی پیشِ من در جهان عاقل است

که مشغول خود وز جهان غافل است

نشاید هوس باختن با گلی

که هر بامدادش بود بلبلی

محقق همان بیند اندر اِبِل

که در خوبرویان چین و چگل

کس از دست طعن زبان‌ها نرست

اگر خودنمای است وگر حق پرست

چو راضی شد از بنده یزدان پاک

گر اینان نباشند راضی چه باک

بداندیش خلق از حق آگاه نیست

ز غوغای خلقش به حق راه نیست

از آن ره به جایی نیاورده‌اند

که اول قدم ره غلط کرده‌اند

دو کس برحدیثی گمارند گوش

یکی اهرمن خوی و دیگر سروش

یکی پند گیرد یکی ناپسند

نپردازد از حرف گیری به پند

که یارد به کنج سلامت نشست

که پیغمبر از خبث مردم نرست

خدا را که بی مثل و یار است و جفت

همانا شنیدی که ترسا چه گفت

صفایی به دست آور ای بی تمیز

که ننماید آیینهٔ تیره چیز

تو قایم به خود نیستی یک قدم

ز غیبت مدد می‌رسد دمبدم

رهِ راست باید نه بالایِ راست

که کافر هم از رویِ صورت چو ماست

نداند کسی قدر روزِ خوشی

مگر روزی افتد به سختی کشی

مکن ناله از بینوایی بسی

چو بینی ز خود بینواتر کسی

یکی را که در بند بینی مخند

مبادا که ناگه درافتی به بند

الا ای که عمرت به هفتاد رفت

مگر خفته بودی که بر باد رفت

همه برگ بودن همی ساختی

به تدبیر رفتن نپرداختی

چو پنجاه سالت برون شد ز دست

غنیمت شمر چند روزی که هست

نگو گفت لقمان که نازیستن

به از سالها در خطا زیستن

تفرج کنان در هوا و هوس

گذشتیم بر خاکِ بسیار کس

کسانی که از ما به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

غنیمت شمر این گرامی نفس

که بی مرغ قیمت ندارد قفس

پی نیکمردان بباید شتافت

که هرکه این سعادت طلب کرد یافت

شراب از پی سرخ رویی خورند

وز آن عاقبت زردرویی برند

به مردان راهت که راهی بده

از این دشمنانم پناهی بده

به حقت که چشمم ز باطل بدوز

به نورت که فردا به نارم مسوز

ز جرمم در این مملکت جاه نیست

ولیکن به ملکِ دگر راه نیست

چه برخیزد از دست تدبیر ما

همین نکته بس عذر تقصیر ما

بخش 328

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد

گر حافظ قرآنی ور عابد اصنامی

گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری

تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی

بخش 329

اگر لذت ترک لذت بدانی

وگر لذت نفس لذت نخوانی

بخش 330

آستین بر روی نقشی در میان افکنده است

خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده است

هیچ نقاشی نمی‌بیند که شوری افکند

وانکه دید ازحیرتش کلک ازبنان افکنده‌است

بخش 331

هرکه به خویشتن رود ره نبرد به سوی او

بینش ما نیاورد طاقتِ حسنِ روی او

بخش 332

سالها در پی مقصود به جان گردیدیم

یار در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ شرف الدین مصلح بن عبدالله (معروف به سعدی) یکی از بزرگ‌ترین صوفی‌ها و شاعران ایرانی است. او در طول عمر خود به سفرهای زیادی پرداخت و با عرفا و علمای مختلفی دیدار کرد. سعدی به مکه و بیت المقدس سفر کرده و در سنین جوانی به تحصیل علم و عرفان پرداخت. او از مقام و فضایل ویژه‌ای برخوردار بوده و دیوان اشعارش مملو از معارف اخلاقی و عرفانی است. سعدی در سن 102 سالگی وفات یافت و مزارش در نزدیک شیراز، زیارتگاه اهل دل است. اشعار وی در ابعاد مختلف زندگی، از جمله ناپایداری دنیا، اهمیت علم و عمل، و دوستی با دیگران را به تصویر می‌کشد. سعدی به تجربه‌های عرفانی و عمیق خود در قالب شعر پرداخته و مفاهیمی چون تواضع، محبت و انسانیّت را مورد تأکید قرار داده است. او با زبان دلنشینی به مسائلی چون عشق الهی و فانی بودن دنیا اشاره کرده و به اهمیت حال و اندیشه در زندگی و رابطه‌ با خداوند و خلق تأکید می‌کند. آثار سعدی نماد اندیشه و فرهنگ غنی ایرانی است و تأثیر بسیاری بر ادبیات و عرفان اسلامی گذاشته است.