شمارهٔ ۵۴ - بر رخش «زلف» عاشق است چو من رودکی
رودکی سمرقندی / قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر رُخَش زلف عاشق است چو من
لاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریم
او چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبم
آن به لعل، این به لؤلؤ شهوار
تا به خاک اندرت نگرداند
خاک و ماک از تو بر ندارد کار
رگ که با اندشار بنمایی
دل تو خوش کند به خوش گفتار
باد یک چند بر تو پیماید
اندر آنش روا شود بازار
لعل می را ز دُرْجِ خُم برکش
در کدو نیمه کن، به پیش من آر
زن و دخترش گشته مویه کنان
رخ کرده به ناخنان شَدکار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، پریشانی خود را در عشق مانند افشان بودن زلفهای یار میداند. او بر این باور است که اگر درد عشق را با همدمی بگوید، این همدم برای گرمی بازار خودش، او را چندی با سخنان شیرین به بیراهه میکشاند. سرانجام نیز میگوید که برایش باده گلگون از خم برکشند و در نیمهٔ کدویی بریزند که بیرون آن از خشکی شیار خورده است.