نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان مولانا

مولانا / دفتر سوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

شیخ گفت او را مپندار ای رفیق

که ندارم رحم و مهر و دل شفیق

بر همه کفار ما را رحمتست

گرچه جان جمله کافر نعمتست

بر سگانم رحمت و بخشایش است

که چرا از سنگهاشان مالش است

آن سگی که می‌گزد گویم دعا

که ازین خو وا رهانش ای خدا

این سگان را هم در آن اندیشه دار

که نباشند از خلایق سنگسار

زان بیاورد اولیا را بر زمین

تا کندشان رحمة للعالمین

خلق را خواند سوی درگاه خاص

حق را خواند که وافر کن خلاص

جهد بنماید ازین سو بهر پند

چون نشد گوید خدایا در مبند

رحمت جزوی بود مر عام را

رحمت کلی بود همام را

رحمت جزوش قرین گشته به‌کُل

رحمت دریا بود هادی سُبُل

رحمت جزوی به‌کُل پیوسته شو

رحمت کل را تو هادی بین و رو

تا که جزوست او نداند راه بحر

هر غدیری را کند ز اشباه بحر

چون نداند راه یم کی ره برد

سوی دریا خلق را چون آورد

متصل گردد به بحر آنگاه او

ره برد تا بحر همچون سیل و جو

ور کند دعوت به تقلیدی بود

نه از عیان و وحی تاییدی بود

گفت پس چون رحم داری بر همه

همچو چوپانی به گرد این رمه

چون نداری نوحه بر فرزند خویش

چونک فَصادِ اجلشان زد به‌نیش

چون گواه رحمْ اشکِ دیده‌هاست

دیدهٔ تو بی نم و گریه چراست

رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز

خود نباشد فصل دی همچون تموز

جمله گر مُردند ایشان، گر حی‌اند

غایب و پنهان ز چشم دل کی‌اند

من چو بینمشان معین پیش خویش

از چه رو، رو را کنم همچون تو ریش

گرچه بیرون‌اند از دور زمان

با من‌اند و گِرد من بازی‌کنان

گریه از هجران بود یا از فراق

با عزیزانم وصالست و عِناق

خَلق اندر خواب می‌بینندشان

من به بیداری همی‌بینم عیان

زین جهان خود را دمی پنهان کنم

برگ حس را از درخت افشان کنم

حس اسیر عقل باشد ای فلان

عقل اسیر روح باشد هم بدان

دست بستهٔ عقل را جان باز کرد

کارهای بسته را هم ساز کرد

حسها و اندیشه بر آب صفا

همچو خَس بگرفته روی آب را

دست عقل، آن خَس به یکسو می‌بَرَد

آب پیدا می‌شود پیش خِرَد

خس بس انبُه بود بر جو چون حباب

خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب

چونک دست عقل نگشاید خدا

خس فزاید از هوا بر آب ما

آب را هر دم کند پوشیده او

آن هوا خندان و گریان عقل تو

چونک تقوی بست دو دست هوا

حق گشاید هر دو دست عقل را

پس حواس چیره محکوم تو شد

چون خرد سالار و مخدوم تو شد

حس را بی‌خواب، خواب اندر کند

تا که غیبیها ز جان سر بر زند

هم به بیداری ببینی خوابها

هم ز گردون برگشاید بابها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ در این متن به رحمت خداوند و اهمیت آن در زندگی انسان‌ها و موجودات دیگر اشاره می‌کند. او تأکید دارد که رحمت الهی بر تمامی مخلوقات شامل کافران و حتی سگ‌ها وجود دارد. این رحمت باید نسبت به همه موجودات باشد و انسان‌ها باید درک کنند که خداوند همواره رحمت خود را نثار می‌کند. شیخ به نقش رحمت در هدایت و کمک به دیگران اشاره کرده و بیان می‌کند که انسان‌ها باید تلاش کنند تا این رحمت را در زندگی خود حاکم سازند. او همچنین به اهمیت گریه و احساسات انسانی اشاره کرده و می‌گوید که این احساسات نشان‌دهنده ارتباط عمیق ما با دیگران است. در نهایت، شیخ به تأثیر عقل و حس بر درک ما از جهان اشاره کرده و می‌گوید که با تسلط بر عقل و تقوا، می‌توانیم دیدگاه‌های عمیق‌تری نسبت به زندگی و مخلوقات داشته باشیم.