غزل شمارهٔ ۱۱۴۸ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند
که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت
بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت
ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر
گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت
ولیک هست چو بیمار دق واپستر
به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت
ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر
طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل
طریق دل همه دیدهست و ذوق و شهد و شکر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بررسی وضعیت انسان و نیکی و شر در وجود او میپردازد. شاعر به خواجه اشاره میکند که هنوز در حالت کودکانه باقی مانده و با وجود پیری، ظاهری متفاوت پیدا کرده است. او بیان میکند که خواجه به دلیل نداشتن تجربه و عمق فهم، درگیر لجاجت و ستیزه میشود و نمیتواند به حقیقت واقعی پی ببرد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که درک واقعی از زندگی تنها از طریق احساسات و تجربیات درونی ممکن است و نه از طریق استدلال و جدل.