نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۹۳ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

من از سخنان مهرانگیز

دل پر دارم ز خواب برخیز

ای آنک رخ تو همچو آتش

یک لحظه ز آتشم مپرهیز

شیرم ز تو جوش کرد و خون شد

ای شیر به خون من درآمیز

با یارک خود بساز پنهان

مستیز به جان تو که مستیز

تسلیم قضا شدم ازیرا

مانند قضا تو تندی و تیز

بنگر که چه خون دل گرفتست

بر گرد قبام چون فراویز

در خشم مکن تو چشم خود را

وان فتنه خفته را مینگیز

خود خفته نماید و نخفتست

آن نرگس پرخمار خون ریز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات عمیق خود سخن می‌گوید. او از دل‌تنگی و غم ناشی از عشق می‌نالد و به محبوبی که مانند آتش می‌درخشد، اشاره می‌کند. شاعر می‌گوید که عشقش همچون شیر در خون او جوشیده و به محبوب توصیه می‌کند که به خاطر نوع احساساتش پنهانکاری کند و دست از مستی برنابد. او به تقدیر و قضا تن داده و به محبوب می‌گوید که نباید با چشمانش به درد دل‌ها و فتنه‌های درون خود بپردازد. شعر به خوبی حس عاشقانه و دردهایی که از عشق نشأت می‌گیرد را به تصویر می‌کشد.