نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل

گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل

گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا

گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر

گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان

مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن

گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن

دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان

من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم

کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین

چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر یک گفت‌وگوی عاطفی و عاشقانه است که در آن شاعر به معشوق خود اشاره می‌کند. او در نیمه‌شب به دل می‌زند و معشوق را در پاسخ می‌بیند که از زیبایی‌اش به شدت خجل شده است. شاعر به زیبایی‌های پرزرق و برق دل می‌نگرد، اما در عین حال نواقص و دردهای خود را نیز نمایان می‌کند. شاعر با اشاره به اهمیت عشق و اثرات آن در زندگی‌اش، تعهد و وابستگی عاطفی‌اش را نسبت به معشوق نشان می‌دهد. او می‌گوید که عشق، غیر قابل انکار است و می‌خواهد با وجود دل‌مشغولی‌ها، به دنبال تحقق عشق بگردد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عشق و زیبایی واقعی در درون معشوق نهفته است و به زیبایی‌های ظاهری دنیای مادی نمی‌پردازد. شعر به احساسات عمیق و پیچیدگی‌های عشق اشاره دارد و نشان می‌دهد که در پس هر زیبایی ممکن است درد و رنجی نهفته باشد.