نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۵۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

چشم تو با چشم من هر دم بی‌قیل و قال

دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال

گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم

گاه کند فربهم تا نروم در جوال

چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیر

چونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال

چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست

چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال

گویمش ای آفتاب بر همه دل‌ها بتاب

جمله جهان ذره‌ها نور خوشت را عیال

سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب

هر نظری را نما بی‌سخنی شرح حال

بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک

منع مکن از جلال پرتو نور جلال

جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها

نور شود جمله روح عقل شود بی‌عقال

ای که میش خورده‌ای از چه تو پژمرده‌ای

باغ رخش دیده‌ای باز گشا پر و بال

باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دست

باقی این بایدت رو شب و فردا تعال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و ارتباط عمیق بین دو چشم و دل صحبت می‌کند. او از تغییر حالت‌های عشق سخن می‌گوید؛ گاه احساس لاغری و گاهی احساس سرزندگی و شادابی، که نشان‌دهنده‌ی نوسانات عشق است. شاعر به آفتاب و نور اشاره می‌کند و درخواست می‌کند که نورش بر دل‌ها بتابد تا روح و عقل انسان‌ها روشن شود. همچنین، او از زیبایی و جذبه عشق می‌گوید و اینکه عشق باید ادامه یابد. در نهایت، شاعر به حالت مستی و سرمستی ناشی از عشق اشاره دارد و تاکید می‌کند که این حالت باید ادامه یابد.