نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۹۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم؟!

وقت‌ست جان پاک را تا میر میدانی کنم

بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی

اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم

نیزه به دستم داد شه تا نیزه‌بازی‌ها کنم

تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم؟!

آن پادشاه لم یزل داده‌ست ملک بی‌خلل

باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم

چون این بنا برکنده شد آن گریه‌هامان خنده شد

چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم

ای دل، مرا در نیم‌شب دادی ز دانایی خبر

اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می‌دانی کنم

در چاه تخمی کاشتن بی‌عقل را باشد روا

این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم

دشوارها رفت از نظر، هر سد شد زیر و زبر

بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم

در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد؟!

در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم؟!

تا چند گویم؟! بس کنم، کم یاد پیش و پس کنم

اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و افکار خود درباره زندگی و رهایی از محدودیت‌ها می‌پردازد. او از زندانی کردن خود در این دنیا و دوری از روح پاکش صحبت می‌کند و زمان آن را می‌داند که به سمت معنویات برود. با اشاره به صحت و پاکی، او تصمیم به یادگیری و عبادت دارد و نمی‌خواهد به دست هر خسی بیفتد. شاعر بیان می‌کند که در دنیای مادی نباید غرق شد و به یاد خداوند باید که از کافرتر بودن پرهیز کند. همچنین، او به دل خود می‌گوید که در تاریکی نیز باید به دانایی رسد و از عقل کل بهره‌برداری کند. در نهایت، شاعر به سادگی و بی‌نیازی در برابر دشواری‌های زندگی اشاره می‌کند و به یاد چهارچوب‌هایی که مانع از رشد او می‌شود، حسرت می‌خورد.