غزل شمارهٔ ۱۴۰۰ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
تیز دَوم، تیز دَوم، تا به سواران برسم
نیست شوَم، نیست شوَم، تا برِ جانان برسم
خوش شدهام، خوش شدهام، پارهٔ آتش شدهام
خانه بسوزم، بروم، تا به بیابان برسم
خاک شوَم، خاک شوَم، تا ز تو سرسبز شوَم
آب شوَم سجده کنان، تا به گلستان برسم
چونک فتادم ز فلک، ذرهصفت لرزانم
ایمن و بیلرز شوم، چونک به پایان برسم
چرخ بوَد جای شرف، خاک بوَد جای تلف
باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
در دلِ کفر آمدهام تا که به ایمان برسم
آن شه موزونِ جهان، عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکهٔ زر تا که به میزان برسم
رحمت حق، آب بوَد جز که به پستی نرود
خاکی و مرحوم شوَم تا برِ رحمان برسم
هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا
من همگی درد شوم تا که به درمان برسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و شور و شوق خود میپردازد و به سفر روحانی و تلاش برای رسیدن به محبوب و حقیقت میپردازد. او از سوزش و آتش عشق سخن میگوید و تمایل دارد با از خودگذشتگی و فروتنی به والاترین مقامات و باورها دست یابد. شاعر آرزو دارد که از خاک و کفر به ایمان و حق برسد و با تغییر وضعیت خود، به حالتهای عالیتری نائل آید. او به این نکته اشاره میکند که بدون رنج و درد نمیتوان به درمان و رهایی واقعی دست یافت. به طور کلی، شعر بیانگر سفر معنوی انسان به سوی رستگاری و دوست داشتن است.