نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۰۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم

تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم

گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند

رنگ تو تا بدیده‌ام دنگ شده‌ست این سرم

یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من

تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم

سخت دلم همی‌تپد یک نفسی قرار کن

خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم

چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره‌ام

چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم

چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین

جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم

خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند

ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم

خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من

تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم

ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی

تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم

داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان

تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم

ای صنم ستیزه گر مست ستیزه‌ات شکر

جان تو است جان من اختر توست اخترم

چند به دل بگفته‌ام خون بخور و خموش کن

دل کتفک همی‌زند که تو خموش من کرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق خود می‌خواهد که بگوید چه خورده که اینچنین شیرین و دلنواز است. او می‌گوید که رنگ و زیبایی معشوق دیگر دق نمی‌شود و تپش دلش را نشان می‌دهد. شاعر از معشوق می‌خواهد که دور و از پیش او نرود و به او بنگرد، چون دوری از او برایش سخت و دردناک است. او همچنین به حسرت دوری و فراق از معشوق اشاره می‌کند و به خاطرات خوش هنگام بودن در کنار او می‌پردازد. شاعر با احساسات شدید و عاشقانه خود، از معشوق می‌خواهد که در کنار او بماند و از او دور نشود، زیرا دوری‌اش باعث رنج و درد اوست.