نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۱۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم

دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم

برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد

تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم

نیستم از روان‌ها بر حذرم ز جان‌ها

جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم

آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو

تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم

از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست

این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم

این همه ناله‌های من نیست ز من همه از اوست

کز مدد می لبش بی‌دل و بی‌زبان شدم

گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی

من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم

جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من

من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احوالات عاشق و دلباخته‌ای است که به شدت تحت تأثیر عشق خود قرار گرفته است. شاعر از حالتی صحبت می‌کند که تمام وجودش را عشق معشوق گرفته و به یک حالت آسیب‌پذیر و بی‌اختیار رسیده است. او احساس می‌کند که همه چیز از او ناشی می‌شود و ناله‌هایش نتیجه عشق و دلدادگی‌اش است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که زندگی و دنیای او از عشق معشوقش نشأت می‌گیرد و بدون آن هیچ معنایی ندارد.