غزل شمارهٔ ۱۴۷۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
من بیره و سرمستم دروازه نمیدانم
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
ز آواز بشد عقلم آوازه نمیدانم
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمیدانم
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمیدانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی مستی و سرخوشی سخن میگوید که در آن گیجی و سرگردانی خود را حس میکند. او نمیداند که در کجا قرار دارد یا چه اتفاقی در حال رخ دادن است. به نظر میرسد که دوستانش از او خبر دارند و به بیرون رفتهاند، اما او به دلیل حال و روزش نمیتواند پیوسته به آنها بپیوندد. شاعر اشاره میکند که آوازه و خبر دوستانش مثل مشک در دنیا پیچیده شده و او هیچ درکی از آن ندارد. همچنین، هنگامی که روی محبوبش را میبیند، حس تازگی و شادابی برایش عجیب و متفاوت میشود و او خود را در وضعیت عجیبی مییابد. در نهایت، به یک داستان از لقمان اشاره میکند که نشان دهنده ناپایداری زندگی و وجود مشکلات است.