نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم

من مرد غریبم نه از این شهر جهانم

گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد

دانم که نگویم نتوانم که ندانم

آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد

با بنده به خشم است که دانای نهانم

گر صلح کند داروی کلیش بسازیم

از ننگ کلی و کلهش بازرهانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس فراق و غریبی خود سخن می‌گوید. او به خواجه می‌گوید که در این جهان غریب است و از حسادت دیگران می‌ترسد. به نظر می‌رسد که درک عمیق‌تری از انسان‌ها و رازهای آن‌ها دارد، اما از ابراز این شناخت واهمه دارد. او خواستار صلح و آرامش است تا بتواند از ننگ و خشم دیگران رهایی یابد.