نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دانی کامروز از چه زردم

ای تو همه شب حریف نردم

در نرد دل از تو متهم شد

کو مهره ربود از نبردم

گفتم که دلا بیار مهره

کز رفتن مهره من به دردم

بگشاد دلم بغل که می جو

گر هست بیاب من نخوردم

دیوانه شدم ز درد مهره

دل را همه شب شکنجه کردم

می گفت بلی و گاه نی نی

گه عشوه بداد گرم و سردم

گفتم که تو برده‌ای یقین است

من از تو به عشوه برنگردم

دل گفت چگونه دزد باشم

من خازن چرخ لاژوردم

زین دمدمه از خرم بیفکند

دریافت که من سلیم مردم

خر رفت و رسن ببرد و دل گفت

من در پی گرد او چه گردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و اندوهی که به خاطر عشق و جدایی احساس می‌کند، سخن می‌گوید. او می‌گوید که در بازی عشق، ناخواسته متهم شده و مهره عشقش را از دست داده است. به دلش می‌گوید که مهره را بیاورد تا از درد جدایی رهایی یابد. عشقش او را دیوانه کرده و شب‌ها را در عذاب سپری می‌کند. شاعر در گفتگو با دلش، از عشق و شکنجه‌هایی که از طرف معشوق می‌بیند، سخن می‌گوید. دلش نمی‌تواند قبول کند که دزد باشد، بلکه خود را خازن عشق می‌داند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که نمی‌تواند دنبال عشق گمشده‌اش برود و به رنج خود ادامه می‌دهد.