غزل شمارهٔ ۱۵۸۰ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا دلبر خویش را نبینیم
جز در تک خون دل نشینیم
ما به نشویم از نصیحت
چون گمره عشق آن بهینیم
اندر دل درد خانه داریم
درمان نبود چو همچنینیم
در حلقه عاشقان قدسی
سرحلقه چو گوهر نگینیم
حاشا که ز عقل و روح لافیم
آتش در ما اگر همینیم
گر از عقبات روح جستی
مستانه مرو که در کمینیم
چون فتنه نشان آسمانیم
چون است که فتنه زمینیم
چون سادهتر از روان پاکیم
پرنقش چرا مثال چینیم
پژمرده شود هزار دولت
ما تازه و تر چو یاسمینیم
گر متهمیم پیش هستی
اندر تتق فنا امینیم
ما پشت بدین وجود داریم
کاندر شکم فنا جنینیم
تبریز ببین چه تاجداریم
زان سر که غلام شمس دینیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عاشقانه است. شاعر از حالتی عاشقانه سخن میگوید که تنها در غم دل و دوری از معشوق نشستهاند و هیچ نصیحتی برایشان کارساز نیست. آنها در دل درد دارند و درمانی نمییابند. شاعر به غرور و جایگاه با ارزش خود در حلقه عاشقان اشاره میکند و خود را چون نگین میداند. عشق و محبت در این شعر به گونهای توصیف شده که حتی عقل و روح را نادیده میانگارد. در نهایت، شاعر از وفاداری و بیداری در عشق صحبت میکند و به اندیشه فانی بودن وجود اشاره دارد و نشان میدهد که از عشق و تعلق به معشوق، تازه و همیشه شادابند. شاعر سرودههای خود را در قالبی زیبا و با استفاده از تمثیلهای غنی به تصویر میکشد.