نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم

بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم

چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند

چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم

من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان

من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم

من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس

زانک من جان غریبم این سرایی نیستم

ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم

خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم

من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد

غرقه‌ام در بحر و دربند سقایی نیستم

در غم آنم که او خود را نماید بی‌حجاب

هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان وفاداری و استقلال خود در عشق می‌پردازد. او به عشق خود جان می‌بخشد و با تأکید بر این که احساساتش بر اثر بی‌وفایی دگرگون نمی‌شود، به طور کنایه‌آمیز از روستایی بودن یا به کسی وابسته بودن دوری می‌کند. وی خود را به عنوان کوهی استوار و آهنین معرفی می‌کند که در برابر چالش‌ها تسلیم نخواهد شد. شاعر همچنین به تمایز خود از دیگران اشاره کرده و می‌گوید که حتی در مواجهه با مشکلات و جدایی‌ها، احساس غرق شدن در عشق را دارد و اهمیتی به ظاهر یا خودنمایی نمی‌دهد. در نهایت، او در جستجوی ظهور عشق واقعی است که خود را به وضوح نشان دهد.