نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم

یار آمد در میان ما از میان برخاستیم

از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم

بی‌نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم

گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک

از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم

هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید

نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم

آتش جان سر برآورد از زمین کالبد

خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم

کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد

باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم

هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است

شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسی عمیق و تجربه‌ای معنوی می‌پردازد که در آن فرد از مرزهای مادی و فنا عبور کرده و به تجربه‌ای پایدار و بقا دست می‌یابد. شاعر از آفرینش و نشانه‌های وجودی صحبت می‌کند و به ورود یار یا عشق اشاره می‌کند که باعث رهبر شدن او به سمت حقیقت و معنا می‌شود. در پایان، بر اهمیت خلقت و وجود انسان تاکید می‌شود و بر این نکته که در این سفر روحی، نمی‌توان به چیزهای کم بها داد، بلکه باید با شکر و سپاس، بر سرنوشت خود فخر کرد.