غزل شمارهٔ ۱۷۲۰ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم
بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم
گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم
عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست
ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم
خواجه مجلس توی مجلسیان حاضرند
آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم
شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو
چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم
شمس حق این عشق تو تشنه خون من است
تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم
جز نمکت نشکند شورش تبریز را
فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به رقص و شادی ناشی از عشق اشاره میکند و بیان میکند که با نیت عشق آمدیم. او به میدان عشق میرود و میگوید گاهی به بالا و گاهی به میان میتازیم. عشق نیازهایی دارد و اگر حق را بیابیم، برآورده میشود. شاعر همچنین به جملهای اشاره میکند که در محفل خواجه، تشنگی عشق را حس میکند. عشق شمس تبریزی برای او بسیار مهم و حیاتی است و او با زخم عشق به زندگی خود ادامه میدهد. در نهایت، شاعر به شور و اضطراب ناشی از عشقش به تبریز اشاره کرده و میگوید که برای این عشق و غم به زمین آمدهاند.