نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

آتشی از تو در دهان دارم

لیک صد مُهر بر زبان دارم

دو جهان را کند یکی لقمه

شعله‌هایی که در نهان دارم

گر جهان جملگی فنا گردد

بی‌جهان مُلک صد جهان دارم

کاروان‌ها که بار آن شِکرست

من ز مصر عدم روان دارم

من ز مستی عشق بی‌خبرم

که از آن سود یا زیان دارم

چشم تن بود درفِشان از عشق

تا کنون جان درفشان دارم

بند خانه نیم که چون عیسی

خانه بر چارُم‌آسمان دارم

شکر آن را که جان دهد تن را

گر بشد جان، جانِ جان دارم

آنچ داده‌ست شمس تبریزی

ز من آن جو که من همان دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و روحانی شاعر است. او می‌گوید که در درونش آتش عشق وجود دارد، اما زبانش پر از آرامش و مهر است. شاعر به اتحاد و معنای عمیق عشق اشاره می‌کند و از اینکه می‌تواند دو جهان را در هم ادغام کند، سخن می‌گوید. او تأکید می‌کند که اگر تمام جهان هم نابود شود، برای او هنوز دنیایی درون خود دارد. همچنین به موضوع عدم وابستگی به دنیا و دنیای مادی اشاره می‌کند. شعر به شدت بر تأثیرات عشق و معنویات تأکید دارد و در نهایت به عشق بین خود و شمس تبریزی اشاره می‌کند که باعث بیداری درونی او شده است.