نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

بار دگر جانب یار آمدیم

خیره‌نگر سوی نگار آمدیم

بر سر و رو سجده‌کنان جمله راه

تا سر آن گنج چو مار آمدیم

نافهٔ آهو چو بزد بر دماغ

دامْ گرفتیم و شکار آمدیم

دامِ بشر لایق آن صید نیست

پس تو بگو ما به چه کار آمدیم

پارْ دل پاره رفوی تو دید

بر طمع دولت پار آمدیم

ای همه هستی مکن از ما کنار

زانکه ز هستی به کنار آمدیم

همچو ستاره سوی شیطان کفر

نفط‌زنانیم و شرار آمدیم

همچو ابابیل سوی پیل گبر

سنگ زنانیم و دمار آمدیم

باز چو بینیم رخ عاشقان

با طبَق سیم‌نثار آمدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دیدار معشوق اشاره می‌کند و از سفر به سوی آن محبوب سخن می‌گوید. او با حالت خضوع و سجده به گرد او می‌گردد و از تمامی دلبستگی‌های مادی می‌گذرد تا به گنج واقعی برسد. شاعر به شکار افکار و دل‌ها می‌پردازد و از دام‌های انسانی که نمی‌تواند معنای عشق را درک کند، فاصله می‌گیرد. او از دل پاره‌اش به دنبال جمال محبوب می‌رود و تأکید می‌کند که نمی‌خواهد از وجود معشوق دور شود. به تصویر کشیدن خیالاتی همچون ستاره‌ها و پرندگان، نشان‌دهنده تلاش شاعر برای دسترسی به عشق و زیبایی است. در نهایت، او با نثار عشق و محبت، به انتظار دیدار معشوق می‌نشیند.